دو روز من:)

سلام
امروز و دیروز آروم شدم کم کم....
دیگه خبری از اشکهای گاه و بیگاهم نیست....
فقط یاد اشتباهم که میفتم یه یا زهرا میاد زمزمه م...
ته دلم میسوزه و قلبمو فشار میده....
اون شب حرفهای نرگس رو درک کردم که سر لو رفتن یه اسم گریه کرده....
تازه اون شب فهمیدم من مسیولم.....
و همینطور دیشب....
کسی که شاهد اون همه زجر کشیدن پریشبم بود خیلی راحت تهدیدم میکنه که اگر حرفی از طرف اعضای مجموعه شما در مورد مجموعه ایه که هستم توش بشنویم یه کاری میکنیم همه چی لو بره و برین سر زبونها....
اعتماد چیز عجیبی شده این روزها....
دیشب شب ساده تری بود به نسبت پریشب...
دیشب فهمیدم دوست صمیمیم چند ماه بهم شک داشته....شک داشته که من یک سری حرفها رو در موردش به مجموعه مخالفشون زدم....دهنم باز مونده بود....اینکه از سر علاقه هر شب به دوست و هم اتاقیت زنگ بزنی که کجایی و بیا شام بخوریم با هم و پرسیدن در مورد روزی ک گذرونده شده بود عامل شک به من....
قبلا چند باری از من میپرسید برای چی میپرسی و چرا کنجکاوی و....ولی من نفهمیده بودم ته حرفش چیه...

این هفته هفته بی اعتمادی بود....
یک مورد بی اعتمادی دیگه هم هست که نگم بهتره....
ولی وقتی کسایی که دور و اطرافم هستن و این همه دوستی رو با بی اعتمادی کنار میذارن....چه حرفی برای اعتماد و اطمینان داشتن به یه دوست چندماهس؟

این هفته یاد گرفتم زیرک باشم.....مومن باید زیرک باشه....ولی من بلد نیستم زیرک بودنم چجوره....فقط بلدم صادق باشم....فقط همین
ولی الان تو شرایط و موقعیتی هستم که زیرک بودن خیلی به دردم میخورده....

یاد گرفتم پیش هیچ کسی درد و دلامو نگم...چون میشه یه نقطه ضعف برای اینکه علیه ام حرف بزنن....
این چند وقت چند باری اشکم درومد پای کارام و سختیشون و پیش دو تا دوست حرف زدم....یکیشون بهم گف برو انصراف بده...بدرد این کار نمیخوری تو و.....
دلم میشکنه اینطور میگن....من توانشو دارم ولی با اشکهام خودمو سبک میکنم....گریه کردن نشونه عدم توانایی نیست...ای کاش اینو میفهمیدن...

دیروز سید پیر رو ملاقات کردم....یه گردنبند که روش اسم پنچ تن نوشته شده و از مربلا براش آورده بودن بهم هدیه داد...میخواستم دعواش کنم که منو دوست نداری و....دعوا نکرده بودم هنو که گف خیلی دوست دارم دختر ....یکم درمورد ازدواج باهام حرف زد....و تاکید کرد برم دنبال استقلال مالی.....دو تا شکلات هم بهم داد.....
بعد از سید پیر با سیدجانِ جانانم قرار داشتم....برام پیام داده بودکجای دخمل گلم؟نمیای پیش مامان؟
نمیدونم در مورد سید چی بگم که حرفمو بگم...
هر کسی سید رو ببینه به تمام معنا حس میکنه از خاندان پیامبر و مولا علی (ع) هست....
اگر این دو سید نبودن دیروز من احتمالا هنوز هم درحال اشک ریزی بودم....
خدایا شکرت که این آدما رو سر راه زندگیم قرار دادی....واقعا شکر
میم کاف ۰ ۱
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
پیوند های روزانه
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان