لعنت بهشون

ترس اومده سراغم....
دیشب پریسا میگف بازار و همه جا خلوت خلوت بوده....مردم نمیان بیرون...
نمیدونم چقد از حرفش درسته ولی یه جرقه کوچیک ترس بود....
از سحر که پاشدم دیگه رسما میترسم
وقتی زینب اومد بیدارم کرد با استرس از خواب پریدم....
غذا رو که گرم میکردیم کوه ها رو نگاه کردم و یاد حرف پریسا افتادم ک میگف کسی توشون بوده و بچها دیدن....یاد منورهای پریشب....ترس میاد تو دلم که چقدر نزدیکن....
داشتیم سحری میخوردیم تو اتاق68...و حرف میزدیم از موشکا....
زینب کلی ذوق داشت میگفت کاش بازم بزنن
من ترسیدم باز...احساس کردم قضیه جدیه...
سبا ادا درمیاود و میگفت چندین سال بعد پیر که بشیم میریم ماه عسل و میگیم مردامون اون موقع رفتن جنگ و شهید شدن!!!و واژه جنگ زده رو به شوخی میگه....زینبم میگه....
ترس میاد تو وجودم...با استرس راهروها رو میگذرونمو میام اتاق خودمون..با ترس نمازمو تو تاریکی میخونم...
یاد بچگیم میفتم....همیشه بابا و مامان میگفتن منافقا میان سر میبرن....و دستور که ظهرا نمیرین بیرون....منافقا چقد بد بودن تو ذهنم....همیشه فکر میکردم یه آدمایین با لباسای سیاه که صورتشونو پوشوندن مث این پلیس سیاه پوشا تقریبا!!!
زمانیکه من بچه بودم فکر نمیکنم دیگه منافقی بوده باشه ولی ترسشو تو وجودم ریختن...
ولی الان هستن...بدتر از منافقا هستن....
من از این شهر میترسم دیگه...فقط دوست دارم برم خونه دیگه....هرچند شهر خودم دست کمی نداره از اینجا.....

کاش زودتر تموم بشه، همشون بمیرن تموم بشه....
کسایی که عراق و سوریه زندگی میکنن چی کشیدن این چند سال...

+دیشب پریسا از بیرون بستنی گرفته بود:) خیلی دلم میخواست و من بیشتر از همه خوردم:))

میم کاف ۴ ۰

پریسا

پریسا اومده خوابگاه...
ولی هنوز با برخورد گرمی از جانب من مواجه نشده...
از خودم بدم میاد که بخاطر تندی اون شبش و تهدیدایی که برای انجمن بهم مبگفت هنوز نتونستم بگذرم و باهاش خوب برخورد کنم
اونجوری که پارسال دوست بودیم...اونجوری که تا آذر پارسال دوست بودیم نه بعد از آذر....

دلم تنگ شده براش...

من از تندی کردن بدم میاد از جدی حرف زدن از اینکه چشاشو صاف میندازه تو چشام و بهم میگه برا انجمن فلان مشکلو پیش میاریم و بهمان....اون نگاهش هنوز آزارم میده...هنوز دلم میگیره وقتی یادش میفتم....

نامردی کرده ...هیچ حرفی هم نمیزنه ...نمیگه اشتباه کردم...
من هیچ کاری نکردم....ولی اون چند ماه به این فکر کرده که من حرفی رو زدم که نباید میزدم...در حالیکه نزدم....

+میدونم خیلی درهمه!

++بین استراحت برای جوشن کبیر به سید میگم دیدی مامانا کلی خوراکی میارن برا شب قدر...مگه مامانم نیستی پس چرا هیچی برام نیاوردی؟؟؟

+++هیچوقت شربتی رو که نمیدونین چیه و چجور و توسط کی دوست شده رو نخورین!!!سید خورد مریض شد!من خوردم هیچیم نشد:دی

میم کاف ۴ ۱

دلم

دلم تنگ شده
ولی من دلم را دار خواهم زد....

عقل

میم کاف ۲ ۳

خدا خوب منو میشناسه

اللهم اغفرلی الذنوب التی تحبس الدعا...
خدایا! بر من ببخش گناهانی را که مانع استجابت دعا میشود
دعای کمیل

خدایا
بر من ببخش آنچه را با خود وعده کردم و تو مرا وفاکننده نیافتی...
نهج البلاغه

راهیان نور با دانشگاه که رفتم هر روز یه رزق بهمون میدادن و هر رزق یه ایه یه نوشته و بهتر بگم یه نشونه و تلنگر بود...
اولی رو روز اول بهمون دادن
و دومی رو روز سوم یا شاید دوم نمیدونم ولی بعدش بود!
خدا خوب منو میشناسه!
اول به غلط کردن میفتم و عهد میبندم و بعد.....
میم کاف ۲ ۳

خانم دکتر خشک!

امروز ساعت دو امتحان کنترل داشتم...
نرفتم
الان یه پیام از یه شماره ناشناس برام اومده....
سلام ب هستم .چرا سر جلسه امتحان تشریف نیاورده بودین؟
ب فامیلی استادمه:/
چشام چهارتا که کمه هشت تا شد!!!
خانم دکتر خشک و جدی که یبار شمارمو بهش دادم برا یه مسئله غیر درسی به دانشجو تنبل کلاس نروش پیام داده!!!!!!!
از نظرش من یه دانشجو خوب و درسخونم:/ بر طبق تجربه ای که سر الک ازم داره!!!
البته بامن خیلی خوب بود!!!برام لبخند میزد موقع سلام!
+جواب سلام بعضیا رو نمیده!

من پشیمونم درس نخوندم
میشه زمان برگزده به عقب!
حالا چی جواب بدم!!
>_
میم کاف ۱۲ ۳

اندر مسائل زندگی خوابگاهی!

امروز از صبح که بیدار شدم و از پریشب درگیر حرفای یه دختر تو خوابگاه شدیم!!
امروز 7صب برگشته به بچها گفته به ندای قلبتون گوش بدین
گفته میخوام313نفر جمع کنم و بریم تهران....

زنگ زدم مرکز مشاوره که وقت از دکتر ص بگیرم باهاش درموردش صحبت کنم
بچها با خانم ش هم حرف زدن ولی مطمینم از پس این دختر برنمیاد

ازش خبر داشتیم که با یه دختر از دانشگاه شریف دوست شده و ازش خط میگیره ولی دوستم گروه و کارای مجموعه اونا رو بررسی کرده و هیچی ندیده...
سوما میگه گوشاش کر شده انگار و هیچی نمیشنوه....
مشکل کمبود توجه و حرف زدن زیادشم با این فکراش قاطی شده و دامن زده!


همین الان حین نوشتن سوما زنگ زد گفت برو زودتر مرکزمشاوره و حرف بزن باهاشون وقت بدن بهش....دو ساعته داره یکی از بچها رو دیوونه میکنه...اوضاع بدتر از این حرفاست انگار>_
میم کاف ۳ ۱

دخترک16ساله خوش اومدی:)

امشب دوباره همان دخترک حساس شانزه ساله شده ام...
کوچکترین چیزها ممکن است بهمم بریزد عصبانیم کند...

دخترک شانزده ساله را دوست دارم
بهتر از دخترک بیست ساله سنگ دل است
دخترک شانزده ساله لطیف و حساس و با احساس است....

محمد معتمدی در گوشم میخواند....

ای چشمان مست تو مینای شراب من

یاد تو چه میکند با حال خراب من

نوا منم ترانه تویی به موج غم کرانه تویی

به عشق تو ...

جاموندم!

خنده تکراریه!

گریه اما...

میم کاف ۲ ۱

آرزوها

آرزوها
در دلم بود که آدم شوم اما نشدم
بی خبر از همه عالم شوم اما نشدم

بر در پیر خرابات نهم روی نیاز
تا باین طایفه محرم شوم اما نشدم

هجرت از خویش کنم خانه بمحبوب دهم
تا باسماء مُعلَّم شوم اما نشدم

از کف دوست بنوشم همه شب باده عشق
رسته از کوثر و زمزم شوم اما نشدم

فارغ از خویشتن و والهُ رخسار حبیب
همچنان روحِ مُجسم شوم اما نشدم

سروپا گوش شوم پای بسر هوش شوم
کز دَم گرم نو مُلهم شوم اما نشدم

از صفا راه بیابم بسوی دار فنا
در وفا یار مُسلم شوم اما نشدم

خواستم بر کنم از کعبه دل هرچه بُت است
تا بر دوست مکرم شوم اما نشدم

آرزوها همه در گور شد ای نفس خبیث
در دلم بود آدم شوم اما نشدم

دیوان امام خمینی....

فال گرفتن با دیوان امام خوش است...

میم کاف ۴ ۶
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان