استرس

این روزا تنها چیزی که از زندگی میفهمم و حس میکنم استرسه...
اونقدر دارم استرس تحمل میکنم که شبا خوابم نمیبره تا دیر وقت...هی فکر میکنم و هی استرس و استرس و استرس...
تا دوهفته دیگه هم وضعیتم همینه مطمئنا....

دارم کم میارم...
برام دعا کنید...خیلی زیاد...
میم کاف ۳ ۲

دوشنبه، ساعت 19:52، 1396/09/06
گوشیم زنگ میخوره
شماره باباست...میخوام جواب ندم ولی میترسم نگران بشن و جواب میدم
صدای بابا تو گوشم میپیچه..خوشحال میشم مامان نیست و حالمو متوجه نمیشه...
یکم حرف میزنیم و احوال مامانمو که میپرسم ازش گوشیو میده بهش...
حرف میزنیم
میگه صدات خوب نیس...میگم امتحان دارم استرس اونه...میگه استرس چرا من برات صلوات نذر میکنم آروم بشی...
بغض میاد تو گلوم...نمیدونم مامان دیگه چی گفت فقط یه کلمه تونستم از گلوم بیارم بیرون...خدافظ و اشکهایی که کل امروز موندن تو گلوم...
میم کاف ۱ ۴

خونه ما

خونه ما دوره دوره
پشت کوه های صبوره
پشت دشتای طلایی
پشت صحراهای خالی
خونه ماست
اون ور آب
اون ور موجهای بی تاب
پشت جنگلهای سروه
توی رویاست
توی خواب
پشت اقیانوس آبی
پشت باغ های گلابی
اونور باغ های انگور
پشت کندوهای زنبور
خونه ما پشت ابراست
اونور دلتنگی ماست
ته جادهای خیسه
پشت بارون
پشت دریاست
خونه ی ما قصه داره
آلبالو و پسته داره
پشت خندهای گرمش
آدمای خسته داره
خونه ما شادی داره
توی حوضاش ماهی داره
کوچهاش توپ بازی داره
گربه های نازی داره
خونه ما گرم و صمیمی
رو دیواراش عکسای قدیمی
عکس بازی توی ایوون
لب دریا تو تابستون
عکسمون زیر بارون
با یه بغض و یه چمدون
رفتن از پیش آدمای نازنین و مهربون
خونه ما دوره دوره....
پشت کوه های صبوره
پشت دشتای طلایی
پشت صحراهای خالی
خونه ماست
اونور آب
اونور موجای بی تاب
پشت جنگلای سروه
توی رویاست
توی خواب....

+خونه ما دوره...دوره...اونقد دور که خودمون هم بهش نمیرسیم

میم کاف ۲ ۱

توهم زلزله بعد از زلزله!

زنداییم ساعت 15:06دیروز این پیاما رو تو گروه خانوادگی گذاشت:

زلزله اومددددد
بزنین بیرون
ننه میگه وعلی
من نفهمیدم



پیامای داییم چند ساعت بعدش:

علت زلزله بعد ظهری که طیبه گفت ...
گوشی مادرم رو ویبره بود .زیر بالشت بوده ..یهو گوشی زنگ میخوره .مادرم خواب بوده داد میزنه زلزله.طیبه هم الفرار.

ماجراهایی داریم با زلزله!!!تو خوابگاه که موتور خونه روشن میشه همه میریزن بیرون!!!
میم کاف ۳ ۲

پاییز بهاریست که عاشق شده است

11ساعت و نیم بودن با یه دوست و هدیه گرفتن و هدیه دادن!!!

در ذهن نیافرینمت، می میرم

از وهم اگر نچینمت، می میرم

ای عادت چشم های بی حوصله ام!

یک روز اگر نبینمت، می میرم

شهرِ کتابِ اینجا!جمعه سوم آذر ماه سال 1396 ساعت حدود 12:30ظهر

+جهت اینکه یادم بمونه نوشتمش!

هدیه

میم کاف ۰ ۲

نوشتهای قدیمی!

امشب ده پونزده تا از نوشتهای آبان و آذر پارسالمو خوندم...
چقدر دوسشون داشتم
چقد وبم بنظرم قشنگ بوده
چقد راحت همه چیو مینوشتم
دوست دارم دوباره مث اون موقع راحت و ازاد بنویسم...
نوشتن خیلی میتونه کمک کنه...
میم کاف ۴ ۳

صبح پنجشنبه خود را چگونه آغاز کردید؟

من و خواهرم و و دو تا از خالهام یه گروه داریم که با هم حرف میزنیم

امروز هر دو تا خاله ام خونمون دعوتن برا ناهار و مث همیشه خاله س برا صبحانه هم دعوته

خاله س: دارم میام

چای آماده کن تا میام

خاله ر: منم دارم کارام میکنم بچه ها بیدار بشن بیام


سرم پایین بود و باز صدای افتادن یه قطره رو تخت

میرم تو خیال و تصور میکنم منم اونجام...محمد دوتا ماشین و دفتر نقاشی آورده با خودش...تبلتش رو هم ازش گرفتن احتمالا...با دوچرخش میاد و هی دلش میخاد بره تو خیابون بازی کنه....خاله س تو یه ظرف مستطیلی خوراکی و تنقلات آورده
من قول میدم عصر برا بچها کیک درست کنم و بعد میبینم باز شکرمون تموم شده و به خاله ر میگم شکر میاری تا با کمک بچها کیک درست کنم؟
تو آشپزخونه آفتاب میزنه و ما اونجا نشستیم و لقمه هامونو میشمریم که چاق نشیم و خاهرم مسخرمون میکنه


من دلم میخواد باز پاییز و زمستون رو خونه خودمون باشم....

میم کاف ۴ ۱

خوابگاه دختران:))

امشب واقعا میترسم!!!
خوابگاه سوت و کور و غمگین و خلوته!

حتی اتاق بغلی که هر شب تا صب فیلم میدیدن و سرو صدا میکردن امشب ساکتن و خابیدن انگار!!!

و من میترسم
میم کاف ۳ ۱

خیال خام

فکر میکردم حالم بهتره و حوصلم برای درس اومده سرجاش....ولی خبری نیست

پر از ترسم...ترس از مشروط شدن دوباره و بعد دردسرهای اخراج که چند ماه فقط فرصت دارم ازش جلوگیری کنم...
من میترسم و حوصله درس هم ندارم....
احساس ضعف میکنم....خیلی خیلی شدید
روزای اول که این ترم اومدم دانشگاه و خوابگاه...خودم باروم نمیشد که از حرف زدن هم میترسیدم و الان شاید فقط یکمی بهتر شدم و ت خوابگاه مجبور شدم ارتباط بگیرم....
من موفقیت رو یادم رفته
یادم رفته کامل و تمام باشم....چند ساله همیشه ناقص بودم...هیچ چیز کاملی نداشتم و هیچ کار مفیدی نکردم....
گریه کاری دوا نمیکنه دختر....یک دنیا اشک دارم
من اشتباهاتم رو قبول دارم ولی تکرار اشتباهاتم....
از این دختر ترسو بیزارم...از اینکه بهش عادت کردم....به خوب نبودن عادت کردم...به بد بودن
دوست دارم با صدای بلند گریه کنم و این بغضو تمومش کنم
من کی شدم این آدم...خودمو نمیشناسم...این ادم ناموفق بی زبون که توان انجام هیچ کاری نداره رو نمیشناسم
این ادم راحت طلب که دنبال راهای اسونه رو نمیشناسم
من ادم سختی بودم...من دنبال سختترین راه بودم....یادمه دبیر شیمی دوم دبیرستان بهم میگف تو لقمه رو مستقیم نمیذاری دهنت واز پشت سر میپیچونی و میذاری....
من خودمو دوست ندارم...این آدمی که شدم رو دوست ندارم....اشک ریختن کاری نمیکنه برام....من امیدی ندارم به درست شدن....
کاش بالا بیارم همه این چند سالو....کاش بالا بیارم از چنج سالگی به بعدمو....نه زیاده...از همون اول اول وجودم....کاش نبودم....چرا منو بدنیا آوردن...چرا من اومدم...من از اون مریم کوچیک تو شکم مامانش متنفرم...ازش کینه دارم...چرا اون موقع که نمیخواستنش نمرد...چرا موند....
میم کاف ۲ ۲

نوع جدید گریه!

من برای خیلیا وقت گذاشتم
خیلی ها رو دوست داشتم
یه تیکه از دلم رو بهشون دادم
چرا هیچی ندیدم....

دلم غصه داره...
تعریف میکنم و حرف میزنم و حرف میزنم...از همه دوستایی که این چند سال یجوری ولم کردن....میخندم و میگم و بغض میکنم و هی بیشتر میخندم...

میگه چجور میخندی و اینا رو میگی؟بازم میخندم تا این بغض بره...

حرفا تو سرم میچرخن و کم پیش میاد اشک بشن...فقط تو مغزم حس میکنم یکی از رگاش متورم میشه و باد میکنه مثل بغض تو گلو و بعد هم آروم میگیره مثل اشک...
میم کاف ۱ ۱
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان