برام دعا کنید....

برام دعا کنید...

بیشتر از چهارساعته .....
چ امتحان و عذاب سختیه خدا
خیلی دعا کنید.....خیلی به اندازه آبروی یه دختر
امشب....چهار ساعت و خوردب گذشته و دلم اروم نشده....هر چند خبری از نالهای دوساعت اولش نیست...

یا زهرا
میم کاف ۰ ۰

برام دعا کنید

برام دعا کنید...

بیشتر از چهارساعته .....
چ امتحان و عذاب سختیه خدا
خیلی دعا کنید.....خیلی به اندازه آبروی یه دختر
امشب....چهار ساعت و خوردب گذشته و دلم اروم نشده....هر چند خبری از نالهای دوساعت اولش نیست...

یا زهرا
میم کاف ۰ ۰

ما موجیم و آسودگی ما عدم ماست

صدای رعد و برق میاد
صدای تند بارون
این هوا هوای بیرون رفتن نیست
هوای دو نفره هم نیست
فقط هوای اینه که بری زیر پتو و بترسی
و یاد ترسهای دیگه زندگیت بیفتی
تنها توی یه اتاق باشی
هیچ صدایی نیاد

ای کاش امشب هم رعد و برق بیاد
و منو از خواب بیدار کنه صداش و بترسم و تو خودم جمع بشم و پتومو بیشتر بغل بگیرم.....

راستش من رعدو برقو بیشتر از بارون دوست دارم....
طوفان خیلی خوبه...

یاد این شعر افتادم...
ما موجیم و آسودگی ما عدم ماست....
اونیکی مصرعش یادم نیست ولی خب همینم خوبه و کافی....موجیم و آسودگی ما عدم ماست...
آرزو دارم موج بشم...خروشان...رونده...و درعین حال آرام...
موج حقیقتش آبه و آب پاکی و آرامشه..دوست دارم موج باشم....
میم کاف ۰ ۱

ضدِمن

دیشب قصد داشتم لباس زمستونیامو بردارم
به بچها گفتم اگه لباسامو جمع کنم هوا دوباره سرد میشه
.
.
.
داره بارون میاد الان
میم کاف ۰ ۳

استرس های قبل عید

روزهای اخر ساله
حس هول بودن و اظطراب میاد تو وجودم
همه عجله دارن انگار
منم شاید یکی از اینام
کلی کار عقب افتاده
کلی نوشته که باید از امسالم بنویسم
کلی درس نخونده ک نباید بذارم برا عید
کلی امتحان هول هولکی که هیشکی حال خوندنشون نداره قبل عید
مراسما و برنامه های مختلف
قرارهای دیدن
قرارهای خرید
نوشتن
جلسه
جمع و جور کردن اون حجم از پرونده
جمع و جور کردن خودم تا از این فکرهای مزاحم راحت بشم
راهیان نور....
فکر کردن به راهیان نور
به دوستم قول دادم باهاش برم....
نه البته به چند نفر گفتم میام
با عاطفه قرار داشتیم با هم بریم و خودم اسمشو نوشتم..
هم اتاقیم مشکل شنوایی داره بخاطر این مشکلش باید یکی باشه که بهش بگه کی سوار میشن و...بهم گف تو اگر میای راهیان و تنهام نمیذاری منم اسم بنویسم...خیلی دوست دارم برم....منم گفتم باشه...با اینکه دوست ارم تو جمع بقیه دوستامم باشم یا با عاطفه باشم..عاطفه خیلی با تجربس...و خیلی اروم....ده سال ازم بزرگتره ولی خیلی دوست خوبیه

امسال راستش سال خوبی نبود...پر از تغییر بودم...یه جاهایی خودمو نشناختم....تنها قسمت خوبش...نه راستش نمیدونم کجاش خوب بود

فقط میدونم رفت و آمد آدمای جدید تو زندگیم زیاد شد....

....

باز هم در هم نوشتم....

میم کاف ۰ ۰

نتونستم حرف بزنم

امروز دیدمش
ولی جواب ناممو نداد...
هیچی نگف
گف برسونمت سرمو بالا پایین کردم نه
سوار شد
راه افتادم
کنارم ترمز کرد
بیا برسونمت دختر
باز هم نتونستم حرف بزنم
خواستم بگم جوابمو نمیدین که نگفتم

جدیدا استرس میگیرم با دیدنش..اذیت میشم

میم کاف ۱ ۱

سر خودمو میکوبم به دیوار

خیلی عصبیم...
یه آشوب و اضطراب...
از همه ایراد میگیرم
از کوچیکترین برخوردها ناراحت و افسرده میشم
هیچی برام معنی نداره
کلی کار موندهرو سرم که عذاب وجدان انجام ندادنشون داغونم میکنه
کلی درس که استرس آوره برام
صبح کلاسمو نرفتم....

خدایا چرا من اینقد ظرفیتم کمه؟چرا اینقد زود کم میارم
دیشب از حرص میخاستم سر خودمو بکوبم به دیوار....
دیشب فقط یه دیشب بود خیلی وقته خیلی وقتا اینطور میشم

دختری که ارشد حقوق داره و هیچ درآمدی نداره و....خدایا دیوونه شدم

فکر خودم و زندگیم...فکر ....فکر...
میم کاف ۰ ۲

زرنگ بازی های من

هر وقت قصد سود ردن میکنم ضرر میکنم
امشب همه میخاستن یه تیکه بزرگ کیک بردارن(تاثیرات زندگی خابگاهیه)
من هم گفتم بذار منم یه تیکه بزرگ انتخاب کنم...
یه تیکه نسبتا بزرگ برداشتم...
میدونید چی شد
یکمشو خوردم و بعدش ظرف برعکس شد و کیکم رو زمین افتاد....
به جز این همون یکمشو که داشتم میخوردم پرید تو گلووم و تا چند دقیقه فقط سرفه میزدم...

هیچوقت نشده بخوام سود کنم و واقعا سود کنم.....هیچوقت نشده

حالا یا همون لحظه معلوم میشه ضرر کردم یا بعدها....

میم کاف ۰ ۰

روز نوشت نصفه نیمه

امروز با آقایی آشنا شدم..حدود 40-50ساله بود
برای کار دیگه رفته بودم پیششون ولی حدودا یک ساعت حرف زدن باهام...
از همون لحظه اول که اصلا نمیشناخت منو بهم گفت سلام دخترم و این حس خوبی بود برام...
بحثمون کاری بود ولی خب یک سری تجربهاشم برام گف...یه جایی اشک تو چشماش جمع شد....سر مرگ یه دوستش...این آقا حسینیه داره و مداحی میکنه ولی شغلش این نیست...گف یه بار یه آقای سنی اومده و گفته میه بذارین ما هم بیایم کمک ...بهش گفتم من چیکاره ام و...خودش و خانومش و دخترش اومدن و بودن و دوست خانوادگی هم شدیم ....اون آقا یکی دوسالیه فوت شده...و اشک هایی که تو چشماش جمع شد
بگذریم از باقی حرفامون
عصر فیلم خوب بد جلف شایدم خوب جلف بد شایدم ....رو دیدم..با سه تا از دوستای اهالی شهر دانشگاه رفتم سینما
از بهترین همکلاسیامن....یکیشون ک با هم صمیمی هستیم کلا و یکیشونم بعد از فیلم تعارفمون کرد که بریم خونشون که اون نزدیکی هاست و اون یکی که تو راه برگشت هم مسیر من بود....خواهرش هم بیرون بود و میخواست با اونا برم و برسوننم خابگاه....خیلیییییییی اصرار کرد بهم که بیا بریم تو تنها سختته بری خابگاه و...خواهرم میرسوننت خوابگاه
خوشبختانه راضیش کردم ولی میگفت پس خودم باهات میام ک نذاشتم گفتم مسیرو بلدم و...تو راه بودم که بهم زنگ زد کجایی مریم و سوار شدی....

خیلی خوشحالم که دوسه تادوست از این شهر پیدا کردم که اهل دوستی و دشمنی با هم نیستن...
بعد سینما رفتم کیک گرفتم برا تولد سبا و نگین...8و9اسفند تولدشونه...
خیلی خوشحال شدن...کلی بغل و بوس و جیغ شادی....البته تولدو نگرفتیم هنوز چون شام نخوردیم....برا شام سبا دارهبادمجون درست میکنه و من رو تختش از خستگی ولوو شدم
خیلی خستم...خیلی


کسی اینجا حاج آقا محققیان رو میشناسه؟
میم کاف ۰ ۰

زاویه اشتباه

امروز با عاطفه و سارا ونگین بودم...
روز خوبی بود
هرچند عاطفه سرما خورده بود
هر چند با یادآوری ی قضیه هایی حال عاطفه و سارا جانم بد شد...

بحث آدم هایی بود اهل عرفانند و کلاس میذارنو توجه میکنن و...
از استادی حرف میون اومد که کلاس میذاره برای دخترها و سن دخترهایی که میان کلاسش بین18-28
از استادی که عرفانی شناخته میشه
دنبال مریده...
نمیدونم حرفاشون درسته یا نه....نمیدونم
من میشناسم این استادو....وقتی شناختمش گفتم پیداش کردم...ولی تنبلیم شد و یه سری موضوعات دیگه و ادامه ندادم...نمیدونم خوشبختانه یا بدبختانه
میگفتن از این استاد.....از راحتیش با دخترها و شوخی ها....ا اینکه بچها رو میرسونه خونه و...البته مشکل اخلاقی و اینا نداره ...مطمینم
ولی این کاراش و محبتا و توجهاتش اشتباهه و...
یک مورد زخم خورده از این استاد تو اون جمع بود....
یک مورد هم کلاساشو نمیرفت دیگه و تموم کرده بود...
و یک مورد هم بود که سالها قبل از کسی دیگه ضربه خورده بود....ضره که میگم بمعنی ضربه...مشکل عصبی براش پیش اومده بود و شبهایی که از درد و فشار عصبی نمیخابیده و روزهایی که چهار ساعت گریه میکرده....

و من....یک اول راهی....نمیدونم کسی هست که پست منو در مورد استادم خونده باشه یا نه؟اون استاد جدای از این استاده ولی ....
ولی من دچار شک شدم بهش....
نمیخوام ضربه بخورم...
ترس دارم....از این همه عارف و کلاس و...
باید همه سعیمو بکنم اشتباه نرم....من یه ظرف خالیم....هیچ اطلاعاتی ندارم و طرف هر کسی برم قبولش میکنم...چون رشتمم نمیخوره به این چیزا
برای یه ظرف خالی خیلی سنگینه که راهیو بره و اشتباه باشه
بقول دوستی...وقتی میری سمت کعبه اگ زاویه حرکتت اشتباه باشه حتی یکمم اشتباه باشه هر چی بیشتر بری بیشتر دور میشی....
خدا عاقبت هممونو بخیر کنه....

+دیشب کته سیب زمینی درست کردم و بسیار خوشحالم که مشکل سوختن و...نداشت...البته از اول تا آخر پختش کنارش بودم که تنهایی اذیت نشه و بسوزه از داغ تنهایی....

+آن نفر دنبال کننده ناشناس همین الان پیداش شد...آشنا نبود و من بسیار خوشحالم

میم کاف ۳ ۱
پیوند های روزانه
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان