کارخستگی ناپذیر

کار مداوم
حدود چند ساعته با زهرا و فایزه داریم کار میکنیم...البته اونا کار میکنن من بیشتر استراحت:)
اخه من کم تجربه م هنو و اول راهم....
شاید چند سال دیگه سه تا دختر دیگه تو همی اتاق بشینن و بگن خدا خیرشون بده قدیمیا رو چقد کارشون مرتب بوده:)
البته فایزه و زهرا رو میگن مسلما....
امشب یکمی احساس ضعف کردم...نباید نشون بدم...چون باید رشد کنم
خیلی دلم میخواد مث فایزه دقیق و مث زهرا مهربون و دلسوز باشم....
میم کاف ۲ ۶

اندر احوالات من و برنج پختن

امشب یک قابلمه پر برنج سوزوندم:(
اتاق ما اول بخشه و آشپزخونه ته بخش....بیست دیقه ای میشد گذاشته بودم دم بکشه...داشتم با آبجی پ درمورد پی ال سی حرف میزدم که یه بویی 15-20متر رو رد کرده بود ...در چوبی اتاقم رد کرده بود و اتاقو گرفته بود...سین سین گفت مریم برنجت....یه ربعی قابلمه سیم زدم...یکمشو با گوجه و ترشی از گلوم پایین دادم....
البته تقصیر من نبود که....من از اول مهر امسال شروع کردم به یادگیری برنج...البته دو ماهش دست به غذا درست کردن نزدم(فرجها-امتحانا-تعطیلات آخر ترم) و خب موارد موفق زیادی داشتم تو برنج پختن و سوزوندن دو سه تا قابلمه چیزی نیست...هیچ کدوم قابلمه ها مال خودم نبود:دی

داره بارون میاد...کلی کار دارم...فردا روز پر کار و پر استرسیه برام...

الان هم باید برم پیش فایزه سادات...تا توضیح بشنوم بلکم کار یاد بگیرم

میم کاف ۵ ۴

جناب مدیر خوابگاه محترم

خوابگاهمون کار تاسیساتی داره، کارش این طوره که از مته و وسایل صدا دار استفاده میکنن
ساعت کارشون به این شکله
شنبه تا چهارشنبه ساعت15الی 18
پنج شنبه ها7صبح الی 18

فکر میکنید دلیلش چیه که پنجشنبه ها که تعطیله و استراحت ما ساعت کارشون این شکلیه؟
و همینطور عصر که خسته از کلاس میای باید برا رفتن به هر وری از خوابگاه یه مانتو و شال بپوشی؟



راهنمایی: به عنوان دقت کنید

میم کاف ۴ ۲

دل سنگی

سلام... راستش با هدف گفتن چیز خاصی نیومدم بنویسم فقط میدونم دلم میخواد بنویسم
بدون اینکه نگران باشم ومراعات کنم بنویسم...
امروز فهمیدم زیادی دل سنگ شدم...میخاستم کمتر احساسی باشم سنگ شدم حالا....
امروز وقتی زندایی از گریه های عجیب دایی حرف میزد برا آتش نشانا....دیدم من اصلا گریه نکردم... یا حتی غم سنگین.... یاد دختر بچه ای افتادم که صحنه های جنگ تو فلسطین اشکشو یواشکی در میاورد... یاد دختربچه ای که رویاش این بود بره فلسطین و کمک کنه...دختر بچه ای که رویاش حمایت یه بچه بی سرپرست بود.. روح اون دختر بچه مُرد.... الان سنگ شده......خیلی سنگ



امشب وقتی که نفر بهم یاداوری کرد دو هفتس یه نفر معطله توعه.... و حرف زد... اسممو نیاورد ولی مگه کی بود جز من تو اون صفحه چت.....

دنیای سنگا جالب نیست...
اون شب که سید باهام حرف زد گف احساستو بیار تو قالب عقل و بیانش کن.... احساسی عمل نکن.... ولی من از اونور بوم افتادم.... خشک و منطقی شدم... البته نه منطق خبری ازش نیست فقط خشک و بی احساسم....

من ناشکری کردم.... همیشه بخاطر احساساتم معترض بودم به خدا..... الان....... خنده دارم والا....
میم کاف ۳ ۴

سکانس دلتنگی برای اینجا

سلااااام

دلم برا اینجا تنگ شده....

با اینکه وابستگی و دوستی با کسی ندارم اینجا ولی دلم تنگ شده...

دلم  میخواد آزاد و رها بنویسم از خودم و روزهام....

ولی چون چند وقته ننوشتم سختمه

....

امیدوارم زودتر یخم باز شه وبنویسم

میم کاف ۸ ۵
پیوند های روزانه
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان