به یک شخص برای شنیدن غر نیازمندیم!!!

وقتی که همههماهنگی ها برای سفر فردا انجام شده و همه آماده رفتنن....
پدر گرامی عرض میکنه نمیام
برادر هم همینطور...

خسته م کردن....از وابسته بودن زندگیم به مرد جماعت متنفرم
حتی حوصله دعوا کردن هم ندارم.....نمیان نیان...بدرک ما هم نمیریم....
از اول چرا نمیگن نمیدونم....
دوست دارم زودتر عید تموم بشه و برم خابگاه...باورم نمیشه منم که این حرفو زدم...منی که این همه وابسته بودم به خونه

هنوز هیچ پیام تبریک عیدی رو جواب ندارم و اصلا حوصله جواب دادنم ندارم....
امشب به شدت به کسی نیاز دارم که باهاش دعوا کنم....ولی هیچ دوستی ندارم برای دعوا...
اها...راهشو پیدا کردم!!!خواب!الان میرم تا جاییکه میتونم میخوابم...
میم کاف ۴ ۱

زور زدن برای جمع کردن خانواده:/

عیدتون مبارک:)

خانواده ما به سختی دور هم جمع شد برای سی ثانیه وبعدش همه رفتن....چون هیشکی اماده نیبود رفتن اماده بشن برا مهمونی

ان شالله سال خوبی باشه....
میم کاف ۲ ۲

من را چه شده است؟!!!!

پریشب از راهیان برگشتم
فردا صب باید برمیگشتم شهرم
طهر برگشتم
اصلا حال برگشتن نداشتم
دوست داشتم خوابگاه بمونم
اولین بارم بود که اینقدر بی تفاوت بودم نسبت به خونه...
بی تفاوت که چه عرض کنم...منفی هم بود حسم...دوست نداشتم برگردم....
من را چه شده است؟!!!!!
میم کاف ۲ ۱

این چند روز

سلام...ده روزی میشه که پست نذاشتم....البته پنج شیش روزش به اینترنت دسترسی نداشتم و چهار روزشم شلوغ بودم....امروز رسیدم خونه و بلافاصله رفتیم مهمونی....
دوست دارم از اون پنج روز حرف بزنم...ولی چون تو دفترم نوشتمش دیگه حال ندارم دوباره بنویسم....در همین حد بگم که راهیان نور رفتم جنوب...

امشب که برای تبریک روز مادر خونه مامان بزرگ جمع بودیم مسافرت امسال مشخص شد....اهواز و آبادان.....نیمه اول هم میریم...شاید دوم سوم ...نمن دیروز تازه برگشتم....ینی یک هفته هم فاسصله نمیفته....امیدوارم قبلول کنن من نرم و بمونم خونه....خیلی خستم....دیشب سه ساعت خوابیدم و بقیش کار و تو راه خونه بودم....

و الان دراز کشیدم و لم دادم....و خواب انتظارمو میکشه...

امروز یاد دوستی افتادم که الان ندارمش...یاد اینکه بهم گف قول بده نمازاتو بخونی و من تا حدودا شیش ماه بعدش تحت هر شرایطی اول نمازمو میخوندم...ظهر ها مینشستم صورتمو پاک میکردم وضو و نماز...یادش ک افتادم اشکم درومد...

یاد دوست دیگ ای هم افتادم ولی اشکم درنیومد...هیچوقت اشکم فقط بخاطر خودش نیومد

اونقدر خابم میاد نمیتونم درست بنویسم

یا علی

اللهم اغفر لی الذنوب التی تحبس الدعا

میم کاف ۲ ۲

روز به ظاهر شلوغ و خلوت من

امشب یکی از بچها بهم گف وقتی شنیدم تو مسیول شدی شاخ درآوردم
گفتم چرا
میگه چون هیچ جا هیچ فعالیتی نداشتی
جواب میدم خب چون هیچ جا هیچ فعالیتی نداشتم مسیول شدم

چن دیقه بعدش
میگه میدونی...
میگم چیو
میگه خیلی آرومی....

دستشو دروم میندازه
بغلش میکنم....

چقدر آدما با اون چیزی که تو ذهنمن متفاوتن....
امروز روز نسبتا پرکاری بود برام هرچند کلاس هشت صبحمو خواب موندم
ولی
با فایزه درمورد اون قضیه تلفنی حرف زدم....یه پسره اون طرف وایساده بود و نگام میکرد و دقیق گوش میداد ببینه چی شده....نمیدونم فهمید یا نه...
کلاس ساعت ده تا یازده و نیمم و همزمان کلی از کاراموو پیامکی سرکلاس انجام دادم و وسط کلاس رفتم آب خوردم و بعد برای کاری پیش یکی از استادام
بعد کلاسم
صحبت با استاد میم
صحبت با خانم شین
خریدن بیسکویت برای ناهار
رفتن به دانشگاه علوم پزشکی
آشنایی با خانم نون و میم ب
بعدش دانشگاه خودمون
بعدترش گپ زدن با دوستام
نوشتن تمرینای دیجیتالم
پست نوشتن
شام خوردن
هماهنگ کردن نیروهام برای فردا ظهر
باز کردن اتاق امور فرهنگی
دفتر بسیج و کمک برای درست کردن رزق
هماهنک کردن نیرو برای فردا
هماهنگ کردن جلسه ش خصوصی با بچهای دانشکده دیگه
و الان....انجام دادن و آماده کردن خودم و نوشتهام و حرف زدن با فاف سین و.......................................برای فردا

ذهن درگیر و الان درگیر تر شدنم رو هم حساب کنم.....

ضعف بدنی که امروز خیلی حسش کردم....

باید از فردا دیگه ناهار و صبحونه بخورم که اینقدر ضعیف نشم و مث جنازه و خواب آلود . خسته باشم

الان که فکر میکنم خیلی کار انجام ندادم....چون با یه تعداد محدود ارتباط داشتم امروز...روزایی که ده نفر همزمان بهم پیام میدن اوضام داغون میشه که با دیلیت اکانت تلگرام فعلا راحتم

برام دعا کنید مشکلاتم حل بشه

یا زهرا

میم کاف ۱ ۲

دو روز من:)

سلام
امروز و دیروز آروم شدم کم کم....
دیگه خبری از اشکهای گاه و بیگاهم نیست....
فقط یاد اشتباهم که میفتم یه یا زهرا میاد زمزمه م...
ته دلم میسوزه و قلبمو فشار میده....
اون شب حرفهای نرگس رو درک کردم که سر لو رفتن یه اسم گریه کرده....
تازه اون شب فهمیدم من مسیولم.....
و همینطور دیشب....
کسی که شاهد اون همه زجر کشیدن پریشبم بود خیلی راحت تهدیدم میکنه که اگر حرفی از طرف اعضای مجموعه شما در مورد مجموعه ایه که هستم توش بشنویم یه کاری میکنیم همه چی لو بره و برین سر زبونها....
اعتماد چیز عجیبی شده این روزها....
دیشب شب ساده تری بود به نسبت پریشب...
دیشب فهمیدم دوست صمیمیم چند ماه بهم شک داشته....شک داشته که من یک سری حرفها رو در موردش به مجموعه مخالفشون زدم....دهنم باز مونده بود....اینکه از سر علاقه هر شب به دوست و هم اتاقیت زنگ بزنی که کجایی و بیا شام بخوریم با هم و پرسیدن در مورد روزی ک گذرونده شده بود عامل شک به من....
قبلا چند باری از من میپرسید برای چی میپرسی و چرا کنجکاوی و....ولی من نفهمیده بودم ته حرفش چیه...

این هفته هفته بی اعتمادی بود....
یک مورد بی اعتمادی دیگه هم هست که نگم بهتره....
ولی وقتی کسایی که دور و اطرافم هستن و این همه دوستی رو با بی اعتمادی کنار میذارن....چه حرفی برای اعتماد و اطمینان داشتن به یه دوست چندماهس؟

این هفته یاد گرفتم زیرک باشم.....مومن باید زیرک باشه....ولی من بلد نیستم زیرک بودنم چجوره....فقط بلدم صادق باشم....فقط همین
ولی الان تو شرایط و موقعیتی هستم که زیرک بودن خیلی به دردم میخورده....

یاد گرفتم پیش هیچ کسی درد و دلامو نگم...چون میشه یه نقطه ضعف برای اینکه علیه ام حرف بزنن....
این چند وقت چند باری اشکم درومد پای کارام و سختیشون و پیش دو تا دوست حرف زدم....یکیشون بهم گف برو انصراف بده...بدرد این کار نمیخوری تو و.....
دلم میشکنه اینطور میگن....من توانشو دارم ولی با اشکهام خودمو سبک میکنم....گریه کردن نشونه عدم توانایی نیست...ای کاش اینو میفهمیدن...

دیروز سید پیر رو ملاقات کردم....یه گردنبند که روش اسم پنچ تن نوشته شده و از مربلا براش آورده بودن بهم هدیه داد...میخواستم دعواش کنم که منو دوست نداری و....دعوا نکرده بودم هنو که گف خیلی دوست دارم دختر ....یکم درمورد ازدواج باهام حرف زد....و تاکید کرد برم دنبال استقلال مالی.....دو تا شکلات هم بهم داد.....
بعد از سید پیر با سیدجانِ جانانم قرار داشتم....برام پیام داده بودکجای دخمل گلم؟نمیای پیش مامان؟
نمیدونم در مورد سید چی بگم که حرفمو بگم...
هر کسی سید رو ببینه به تمام معنا حس میکنه از خاندان پیامبر و مولا علی (ع) هست....
اگر این دو سید نبودن دیروز من احتمالا هنوز هم درحال اشک ریزی بودم....
خدایا شکرت که این آدما رو سر راه زندگیم قرار دادی....واقعا شکر
میم کاف ۰ ۱

برام دعا کنید خیلی

برام دعا کنید...

بیشتر از چهارساعته .....
چ امتحان و عذاب سختیه خدا
خیلی دعا کنید.....خیلی به اندازه آبروی یه دختر
امشب....چهار ساعت و خوردب گذشته و دلم اروم نشده....هر چند خبری از نالهای دوساعت اولش نیست...

یا زهرا
میم کاف ۱ ۲

برام دعا کنید....

برام دعا کنید...

بیشتر از چهارساعته .....
چ امتحان و عذاب سختیه خدا
خیلی دعا کنید.....خیلی به اندازه آبروی یه دختر
امشب....چهار ساعت و خوردب گذشته و دلم اروم نشده....هر چند خبری از نالهای دوساعت اولش نیست...

یا زهرا
میم کاف ۰ ۰

برام دعا کنید....

برام دعا کنید...

بیشتر از چهارساعته .....
چ امتحان و عذاب سختیه خدا
خیلی دعا کنید.....خیلی به اندازه آبروی یه دختر
امشب....چهار ساعت و خوردب گذشته و دلم اروم نشده....هر چند خبری از نالهای دوساعت اولش نیست...

یا زهرا
میم کاف ۰ ۰

برام دعا کنید

برام دعا کنید...

بیشتر از چهارساعته .....
چ امتحان و عذاب سختیه خدا
خیلی دعا کنید.....خیلی به اندازه آبروی یه دختر
امشب....چهار ساعت و خوردب گذشته و دلم اروم نشده....هر چند خبری از نالهای دوساعت اولش نیست...

یا زهرا
میم کاف ۰ ۰
پیوند های روزانه
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان