برشی از یک کتاب

آدم های کمی هستند که می دانند، تنهاییِ یک نفر حرمت دارد.
همین طور بی هوا سرشان را پایین نمی اندازند و بپرند وسطِ تنهاییِ آن فرد..!
چون خوب می دانند که اگر آمدند، باید بمانند؛ تا آخرش باید بمانند؛
آنقدر که دیگر تنهایی وجود نداشته باشد.
وگرنه مسافرها همیشه موقع خداحافظی، تنهایی را هزار برابر می کنند... .
.
📚برشی از کتاب مکالمه غیر حضوری
نویسنده: علیرضا اسفندیاری .

میم کاف ۱ ۲

با عشق ممکن است تمام محال ها

خطی کشید روی تمام سوال ها

تعریف ها، معادله ها، احتمال ها


خطی کشید روی تساوی عقل و عشق

خطی دگر به قاعده ها و مثال ها


خطی دگر کشید به قانون خویشتن

قانون لحظه ها و زمان ها و سال ها


از خود کشید دست و به خود نیز خط کشید

خطی به روی دفتر خط ها و خال ها


خط ها به هم رسید و به یک جمله ختم شد

با عشق ممکن است تمام محال ها


#فاضل-نظری

#کتاب-گریه-های-امپراطور



روزهاست معادله هایم عشق نمیپذیرد....معادله احساسم گم شده و باقی معادله ها هم نای حل مسئله احساس را ندارند...نه،او گم نشد...او را در یکی ازهمان روزها یک روز آمدم و پرتش کردم یک جای دور...یک جای دور مثل زیر کمد کتاب هایم و پرسش هایم با آن سنگینیش،تا مطمین شوم پیدایش نمیکنم و پیدا کردنش نمی ارزد به زحمتش...مگر خانه تکانی سال بعد...اگر جانی باشد برای خانه تکانی...از خودم میپرسم معادله احساس هم مثل قرص نفتالن لای فرشهای کهنه است ک نابود شود یا مثل الکل....به ذهن و خاطراتم فشار می آورم،نه مثل نفتالن نیست...هر بار که می اندازیش دور و دوباره پیدایش میکنی میبینی نه...هنوز پرقدرت است ..انگار نه انگار این همه تحقیرش کرده ای تا برود و گورش را گم کند...نمی رود...نمی رود هیچ وقت نرفته اصلا همیشه بوده فقط گاهی جور بودنش را تغییر داده...مث همین حالا که ظاهرا زیر کمد است از همانجا هست...هست و میجوشد ...و میجوشد و تلاش میکند برای جهیدن...برای سرکشی...دقیقامثل ابی که در ظهر یک تابستان اندرون شلنگ برای جستن از میان انگشتانت زور میزند و تو انگشتت را سفت گرفته ای جلویش...غافل از اینکه اگر بگذاری بیرون بیاید خنکت میکند در ان آفتاب سوزان ک پرنده هم پر نمی زند_البته این حرف را باور نکنید این را همان احساس لعن شده نوشت به طرفداری از خودش_

فاضل نظری هم چ چیزها میگوید؟؟!!این شعر را هم دلم گفت بگذارم

دلم!مگر تو زیر کمد نبودی؟کجا پیدایت شد باز؟رفتنی نیستی که نیستی...برو خاهشا...برو دلم...بیست سال برای تو بوده ام بگذار اندکی هم برای منطق نانوشته و غلطم باشم...

میم کاف ۲ ۱

هم از سکوت گریزان هم از صدا بیزار

هم از سکوت گریزان، هم از صدا بیزار

چنین چرا دلتنگم؟!چنین چرا بیزار

زمین از امدن برف تازه خشنود است

من از شلوغی بسیار رد پا بیزار

قدم زدم! ریه هایم شد از هوا لبریز

قدم زدم! ریه هایم شد از هوا بیزار

اگرچه می گذریم از کنار هم ارام

شما ز من متنفر، من از شمابیزار

به مسجد امدم و ناامید برگشتم

دل از مشاهده تلخی ریا بیزار

صدای قاری وگلدسته های پزمرده

اذان مرده و دل های از خدا بیزار

به خانه ام بروم؟ خانه از سکوت پر است

سکوت می کند از زندگی مرا بیزار

تمام خانه سکوت است وتمام شهر صداست!
از این #سکوت #گریزان ،از ان #صدا #بیزار

#فاضل_نظری
#گریه_های_امپراتور
#غزل #شهر #دو

میم کاف ۳ ۱
پیوند های روزانه
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان