برشی از یک کتاب: فصل شیدایی لیلاها_ برش سوم

آب که نباشد، دهان و زبانت به خشکی می نشیند و جگرش از پی اش تفته می شود و زخم هم اگر باشد، رمقت می برد، چنان که.......

اما عطش اکنون من، که جانم مدام می سوزد، به همه ی آب های عالم هم سیراب نشود، اگرچه یک قطره اش...اما من تشنه یک نگاهم....که در آن هزار فرات موج می زند...و انتظارش بی قراری میان سینه ام می دواند

------------------------------------------------------------

در هر چشمی که هزار فرات موج می زند، صاحبش را به یقین با علی نسبتی است..که چنین عطش می نشاند و رمق می دواند

#فصل_شیدایی_لیلاها

#سیدعلی_شجاعی






عید غدیر مبارک

برام دعا کنید

میم کاف ۱ ۳

پارتی کی گردن کلفت تره؟!

روز نوشت و خاطره نوشت

امروز صبح زود ساعت8 از خاب پاشدم و بعدشم خاهرمو از خاب بیدارر کردم تا طبق قرار دیشبمون بریم بیرون برا انجام کارا و خریدامون،نه و ده دیقه اماده شدیم و زدیم بیرون اول رفتیم اداره آموزش پرورش تا آخرین مرحله استخدامی خاهرمم تموم بشه و حکم ابلاغیه ش رو بگیره

اول رفتیم پیش آقای س.م و ایشون بعد پیگری گفتن برین طبقه بالا برا کلاساتون و ما هم خوشحال رفتیم بالا تو سالن بالا آقای ض.م رو دیدیم با چند تای دیگه از کارمندا با آقای ض.م احوال پرسی کردیم و از اونجایی که یک بار قبلا منو دیده بودن و با خاهرم اشتباه گرفته بودن میدونستن من معلم نیسم و خاهر خانم معلمم ولی بقیه هی میگفتن شما خانوم؟معلم چی هستین..خخخ

 بعدش آقا س.م پایینیه اومدن و به بقیه همکارا خاهرمو معرفی کردن ک همکار جدیدمونه و اینا بعدشم رفتیم تو اتاق یکیشون ک اسمشو نمیدونم تا بهمون بگه مرحله بعدی چیه رفتیم اونجا و گفتن که افتاده مدرسه دوره دبیرستان خودش. همونجا بودیم که یه آقای ک اومد و نشست و بعد اینکه اون آقاهه ک اسمشو نمیدونم معرفی کرد شرو کرد ب سوال جواب ک بابات چیکارس و مامانت و داداشت و این خانوم و اینا کلی سوال کرد منم فک کردم این حتماااااااااا حراسته ک اینقد میپرسه ینی یجور میپرسید که اگ سنش بالا نبود فک میکردم قصدی داره از این همه دریافت اطلاعات.آقای ناشناس گفتن ممکنه یه رشته دیگه بهت بدن برا تدریس ک ابجیم با تعجب گف یه رشته دیگه! قرار شد بریم مدرسه و کار تموم شه ک آقای ک گفتن بیاین اتاق من کار دارم و شرو کرد به حرف زدن (وختی رفتیم اتاقش فامیلیشو فهمیدم قبلش نمیشناختم) اولین حرفش این بود که اگ بهت گفتن بیا بشو وزیر امورخارجه باز بگو میتونم و حرف از نتونستن نزن و بعدش گف خانوم میدونستی ما برا شما جلسه گذاشتیم وختی استخدام شدی...اخه ما اصلا اعلام نیاز نکرده بودیم برا رشته شما و بعدش دیدیم شما قبول شدی جلسه گذاشتیم و گفتیم حتما این خانوم یا باباش یا یه فامیلش مدیر کل و یه گردن کلفته که بدون اعلام نیاز ما اومده سرکار ولی شما ....فقط کار خدا بوده و خدا خاسته شما معلم بشی و بس و نون حلال بابات بوده و اینا... راستش این قبولی ابجی ما خیلی عجیب بود موقع امتحانش ک بود یکی از همین اموطش پرورشیا گفته بود ک ما اعلام نیاز نکردیم ولی یکی ک گردنش خیلی کلفت بوده برا فامیلشون اومده اینو اضافه کرده و اینا ماهمه ناامید بودیم ولی به ابجیم نگفتیم ک بخونه برا امتحانش و خودشو نبازه وختی نمرهای علمی اومد و ابجی خانوم اول شدن بازهم ترسیدیم نکنه یکی با سهمیه بیفته جلوش یا اون شخص پارتی کلفت بیاد و همه چی پر...ولی هیچ کدوم این اتفاقا نیفتاد چون پارتی ما کلفت تر بود...برام جالبه بدونم اون پارتی کلفته چی شد که حتی برا مصاحبه نیومد...چی شد که همه این اتفاقا افتاد...اصلا شایدم یه پارتی کلفتی هم وجود نداشته و اتفاقی و اشتباهی این یه نفر رو اعلام نیاز کردن و...فقط خودش میدونه چی شده فقط پارتی گردن کلفت تر ما میدونه چی شد

میم کاف ۰ ۰

چجور از اینجا موقتا برم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چشمکسلام
اینجا میشه بدون حذف سایت اکانتو موقت حذف کرد یا نه؟
مهم و لازممه الان،هر کی میدونه بگه

میم کاف ۳ ۱

ناگفته ها

با خودم هم غریبه شده ام...مثل واژه های تایپ شدع به زبان فارسی و تایپ انگلیسی...غریبه و نامفهوم شده ام...برای خودم و دیگران گنگ شدم...توفکر...گاهی دلم میخواد موهاموبکشم سرمو بین دستام له کنم از شدت هجوم افکاری ک بهم حمله کردن...دیگه نمیدونم چی درسته چی غلط....اصلا نمیدونم و نمیدونم و نمیدونم........دارم نابود میشم........نابود

ایمانم به باد رفته.هیچی ازش نمونده...کم حوصله شدم زود جوش میام

حوصله عبادت و دعا ندارم حوصله کتاب ندارم

دلم میخاد

نه

اینم نمیدونم دلمم نمیدونه دیگه چی میخاد

دارم دیوونه میشم و راهی ندارم

بن بست

ندونم کاری

نمیدونم خدااااااااااااااااااا

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

خدا نمیخاد نمیخاد وابسته هیچ چیز و هیچ کس باشم....تنها انگار پذیرفته ترم تا اینکه کسی باشه....تا میام به چیزی دل میبندم...به چیزی و یا کسی برا آرامشم تکیه میکنم ازم میگیردش...میگیره...نمیذاره...نمیذاره ...برخلاف نفسم..برخلاف من...خدایا ینی من همیشه اشتباه میکنم..ک همیشه از دستشون میدم...حتی باید از کسایی ک برام از تو میگن هم بگذرم...خدا نمیدونم باید تشکر کنم یا ناراحت باشم...نمیدونم خدا...چقدر مقام رضا سخته...غزاله میگفت سخته

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد...لب تو میوه ممنوع ولی لب هایم هرچه از طعم لب سرخ توچند روزه دل دیوونه میگیره همش بهونه آتیشم میزنه هر شب جای خالیت تو خونه دل من هواتو داره دیگه طاقت نمیاره این دل همیشه گریون مثل ابرای بهاره کی تو رو دوست داره قد یه دنیا کی میخواد با تو باشه حتی تو رویا دنبال جای پاهاته روی شن های قشنگ خیس دریا نگو که رفتن تو سهم منه دل من طاقت نداره میشکنه نگو که باید جدا شیم نگو که قسمت من وتو رفتنه

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------کاش نمرفتین... من نمیدونم باید چجور از پس ذهنم وحجم اشفتگیم بربیام. نمیدونم چجور به ارامش برسم. از این پوچی خلاص بشم. دیگه حتی دنبال نقطه رهاییمم نیستم نقطه رهایی برا من بمعنی اوجم بود که حتی تصویر اون نقظه هم مبهم و گنگ والبته بی معنی شده

خسته شدم از دردهایی که از بچگی تو دلم جاخوش کردن.به ظاهر دیگه ندارمشون ولی هستن تووجودمن. تا یچیزی میشه سریع میان رخ نشون میدن وهجوم میارن بهم... چرا خدا منواینطور افرید چرا منو تو این شرایط افرید چرا ....

از بچگی بهم القا کرذن هیچم از بچگی بهم یاد ندادن حرف بزنم بجاش مجبورم کردن به اینکه همیشه تقصیر منه و من بایدکوتاه بیام... من اصلا نمیدونم اعتماد بنفس چیه و چه رنگیه.... باورتون میشه من حتی از اینکه مقنعمو بالا ببرم تو مدرسه وقتی هواگرم بود و کار همه این بود هم ابا داشتم و هیچوقت اینکارو نکردم.... هیچوقت

هیچوقت کسی بهم نگفت زیبا.. اصن بیخیال زیبایی همه میگفت زشت والقا میکردن زشتم... من خودمو زشت میدیدم و فک میکردم این یه ایراد منه و اول دبیرستان ک بودم تصمیم گرفتم درس بخونم و اگ ایرادی دارم با ی نقطه مثبت بپوشونمش....

الان که خودمو نگاه میکنم میبینم من زشت نیستم من اصلا زشت نیستم.... ینی اصلا زشت نبودم... موهامم هیچ ایرادی نداره ...ایرادی نداره و من ترس داشتم از دیده شدنشون توسط دوستام

جوری برام ثابت کرده بودن زشتم که زیباییامم زشتی میدیدم... هر کی مث من نبود خوشگل بود... بچگیم موهام پرپشت بود و من همیشه خجالت میکشیدم از این قضیه و ارزو که ای کاش موهام اینطور نبود.... حالا فهمیدم که موهای پرپشت ی زیبایی نشونه زشتی نیست....

همیشه فک میکردم پوستم خیلی سیاهه. ..وقتی رفتم خوابگاه ی بار یکی از دوستام گف تو سیاه نیسی که پوستت تیره نیس. وقتی بچهایی دیدم ک واقعا سیاه بودن و اصلا به رو خودشون نمیاوردن و خودشونو زیبا میدیدن فهمیدم من ن سیاهم و ن سیاه بودم فقط رنگ پوستم از ابجیم تیره تره همین....

میم کاف ۰ ۰

رویای دوست داشتن شهریور

پنج سال و دو روز پیش میشود20شهریور سال 90

صبح بود همراه مادر رفتیم برای ثبت نام مدرسه...مدیر و معاون پرونده را نمی دادند که از مدرسه بروم و گفتند حالا باز هم فکرهایت را بکن ،رفتیم خانه...خاله مان آمد خانه مان، من و مادر و خواهر و خاله و دخترخاله هشت ساله مان نشسته بودیم در اتاق بیرونی خانه...خبری نبود رفهای معمولی می زدند ،من رفتم با تلفن خانه به مشاور زنگ بزنم...برگشتم اتاق با حس پیروزی،مامان دیدی مشاور حرف مرا زد و من خوشحال از ساز مخالف زدن خویش با همگان بودم....خاله داشت میرفت و قبل رفتن قراری گذاشتند بروند خانه مادر بزرگ تا کمک کنند بالش های جهیزیه دخترخاله مان آماده کنند

عصر شد و من نرفتم همراهشان...در خانه ماندم با رویا و شادی به کرسی نشاندن ساز مخالفم،

شب که مادر برگشت خبر داد خاله مان میروند مسافرت،فردا صبح میروند و از نارضایتی خاله از این مسافرت گفت و درجوابش همه می گفتیم چرا خب خیلی هم خوب است با خانواده فامیلشان و با ماشین فامیلشان می روند و راحتند دیکر...تازه میروند خانه فک و فامیلشان و دیگر مشکلی نیست...

فردا شد و دوباره راهی مدرسه شدیم ، در دلم گذشت یعنی خاله اینها رفته اند یا نه اگر نه کاش برویم ببینیمشان قبل رفتن یادم نیست این را گفتم به مادر و خواهر یا نه در هر حال نرفتیم...

این بار  در ثبت نام موفق شدم ،ساعت حدود یازده و اندی  رسیدیم خانه،مادر به خواهر گفت زنگ بزن به خاله ات ببین کجایند و خاهر پشت گوش انداخت....مثل همیشه تنبلی می کردم برای تعویض لباس بیرون به اندرون خانه...نمیدانم دقیقا چه ساعتی بود فقط می دانم قبل از اذان طهر بود حدودا دوازده و نیم و یک طهر....زنگ در زدند و مادر رفت بیرون تا در باز کند، مادر برگشت من خسته در اتاق نشسته بودم صدای مادر آمد یک چیز نامفهوم برای من و تصادف ...اولش فکر کردم می گوید خدایی ناکرده پدرت...بعد فهمیدم منظورش خاله است...رفتم حیاط صدای خاله ای که همسایه دیوار به دیوارمان می آمد که می گفت محمدحسین مرده...محمد حسین مرده....هه باز هم این خاله و مامان قضیه را گنده کردند...چ خبرشان است...تصادف است دیگر...حتی من یک هزارم درصد هم به ذهنم خطور نکرد که حرفشان راست باشد...یک زن فامیل شوهرخاله مان به من و خواهرم گفت هیچ نشده فقط خاله پایش شکسته و نمیدانم درمورد بقیه چه دروغهایی سرهم کرد و من احمق باور....همه رفتند سمت شهر محل تصادف...رفتارهای عجیب همه برایم عجیب بود مگر چه شده که اینطور میکنند.فقط پای خاله شکسته همین همین واقعا...خانه ما شد مکان بچها...نرفتیم بیمارستان و نمیدانم آنجا چه خبر بود حتما خیلی وحشتناک بوده...تصادف معمولی که نبود...چهار نفر کشته و یک نفر از کشته بدتر شده بودند....دروغ است همه چیز دروغ است...خاله زنده است...چشمهای محمدحسین سیزده ساله که تازگی ها رنگ حیا گرفته بودند هنوز بازند و سرش پایین است تا نگاهش گره نخورد در نگاهمان که تازگی ها نامحرمش شده ایم...و یک زن و یک هشت ماهه...و یک دختر هشت ساله که از مرگ بدتر شد سرنوشتش...هفته پیش بود که ما با هم برای خرید مدرسه رفتیم...همین چند وقت قبلش بود که محمدحسین آمد خانه مان و با برادر پلی استیشن بازی میکردند و دیگر خبری از راحتی و شوخی بین ما نبود،نامحرم بودیم دیگر....

از آن به بعد همیشه به منفی ترین اتفاق ممکن فکر می کنم تا بدترین اتفاق نیفتد از مثبت فکر کردن آن موقع خودم حالم بهم می خورد

شهریور را دوست ندارم....همیشه دوست ندارم تا وقتی که اتفاق شیرین و رویاییم بیفتد....در این پنج سال و یک روز شیرین ترین رویا برای من خبر سلامتی دختر هشت ساله سال نود و سیزده ساله الان است...کمی از رویایم هم بگویم شیرین کنم تلخی ذهنم را....روز میلاد و جشن است،من دانشگاهم و خابگاه گوشیم زنگ می خورد مادر است میگوید خوب شده دیگر راه می رود با پاهای خودش...گریه می کنم جیغ می کشم  به همه خانواده زنگ میزنم تا از صدای شاد همه خواب نبودنم باورم شود و بعدش به هرکس می رسم بغلش می کنم و اشک شوقو و قول بهترین شیرینی ها....رابطه ام با آدمها مهم نیست مهم شادی ام است و تقسیم آن انقدر این شادی بزرگ است که اگر تقسیمش نکنم( نه تقسیمش نمیکنم  من خسیسم در این شادی به سختی آمده به کسی نمی دهمش پس شریک میشوم) اگر با بقیه شریکش نشوم مطمینم ذوق مرگ میشوم....میروم شیرینی میخرم بهترین نوعش را....حیف  الان نمی شود به خودش زنگ زد چون الان کلی شلوغ است و درگیر راه رفتن است تا بر ذهن های همه باور شود....محمدحسین  حتما هستش قد کشیده حتما،شک ندارم ریش هم گذاشته آخر همان وقت ها هم قرار بود پاسدار شود و پاسدار بدون ریش که نمی شود.....بگذرم از تومحمد حسین اتفاق های مهمتر افتاده و من دیگر شهریور را دوست دارم.....

میم کاف ۳ ۱

اشتباه پشت اشتباه

دیشب تا صبح هر یه ساعت یه بار گوشیم رو آلارم بود برا انتخاب واحد...تا شاید سیستم باز بشه...فکنم5بودگفتن دیگه خرابه و صب درست میکنن....ده دیقه به ده پاشدم...ساعت نه شرو شده بود...گروه کلاسیمون سکوت مطلق...رفتم رو سایت...هه کلی واحد چرت ودرهم گرفتم تا شد13تا...از کل کل عمومیام 5واحد مونده که بخاطر معدل نمیتونم یه جا وردارمشون و حالا من موندم و تعداد واحد به اندازه یه مشروطی.........اصلا مطمین نیسم به خودم که بازم خراب نکنم که بازم گند نزنم...فقط برام سواله من تو اون شهر لعنتی چه غلطی میکردم جز افتادن...و ترمای بعد میخوام چیکار کنم و تا کجا پیش برم......اونقد حالم بده که میگم این ترم هرچی فعالیت و کار اضافه و رفاقتو و هرچیزی بغیر درس رو حذف کنم از زندگیم و بشینم با خودم حساب کنم ببینم چند چندم اصن

حالم بده خیلی بد...خدایا لطفا بیا درستش کن البته اگ به صلاحه و درست شدنش منجر به یه گند آخر ترمی نمیشه و اگر که میشه و میدونی صلاح نیست خب بیا آرومم کن باهام آشتی کن البته میدونم من قهر کردم و خیلی کارا دیگه


*کاش بودی و بهت میگفتم برام دعا کن...دعای تو آرومم میکنه مث بودنت.......

**من اینجا فقط برا خودم مینویسم برا همین ممکنه خیلی خوب ننویسم اخه با خودم راحتم

***عید قربان مبارک...عادتهای بدمونو قربانی کنیم


کمی بعد نوشتن و قبل انتشار با کسی حرف زدیم و آروم شدیم......خدایا خودت راست و ریستش کن دیگه

میم کاف ۳ ۱

حالم بده

دیگه برام مثل روز روشنه نه ترمه میشم....حالم اصلا خوب نیست...خدایا بیا آشتی؟ میدونم الان موقع سختیه و باید موقع آسونی فرراموشت نمی کردم ولی میشه آشتی بشیم...امروز کلی چیز خوب درموردت تو دعای عرفه خوندم..


راستش نمیدونم با واسطه کی بیام آشتی کنم باهات...من با همه بد شدم..همه پلای پشت سرمو خراب کردم...همه رو

میم کاف ۰ ۰

#عادلی_با_نام_خانوادگی_دانتیسم

روزی دخترم راجوری تربیت خواهم کرد که هیچگاه مارا اینگونه تربیت نکردند
دخترکم سه سالش بود، یا چهار سال.
تازه عقل‌رس شده بود؛ آن‌قدری که بفهمد گلو درد و بیمارستان ، آخرش به آمپول ختم می‌شود قطعا؛ که شد.
گفتم:
«عزیزکم! آمپول درد داره، گریه هم داره، باید هم بهت بزنن. اگه دلت خواست یه کم گریه کن.»
این‌ها را در حالی می‌گفتم و اشک تازه‌ راه‌افتاده‌ی چشمش را پاک می‌کردم که پسرکی هفت، هشت ساله داشت توی اتاق تزریقات نعره می‌کشید و بالاتر از صدای او، صدای پدر و مادرش به گوش می‌رسید که به اصرار می‌گفتند: آمپول که درد ندارد پسرم، تو بزرگ شدی، مردهای بزرگ که گریه نمی‌کنند.
رفتیم و دخترکم آمپولش را زد و گریه‌اش را کرد و به در بیمارستان نرسیده، گریه‌اش تمام شد.
رفتنی سرش را با یک نگاه عاقل اندر سفیهی برگردانده بود سمت پسرک که بغل مادرش ولو شده بود روی صندلی‌های انتظار.
نزدیک به هفده سال است که زور می‌زنم دخترم هیچی را یاد نگیرد، همین یک چیز را یاد بگیرد.
که جایی که باید گریه کند، گریه کند. نریزد توی خودش، چون بزرگ شده یا چون آدم بزرگ‌ها گریه نمی‌کنند.(عجب دروغ بزرگی!)
که یاد بگیرد جایی که باید فریاد بزند، فریاد بزند.
که وقتی که باید عصبانی باشد، عصبانی باشد. نشود تندیس صبر  و شکیبایی که خون خونش را بخورد، ولی به همه لبخند احمقانه‌ تحویل بدهد
یاد بگیرد وقتی نمی‌خواهد کسی بماند، حالی طرف کند که نباید بماند؛ و وقتی نمی‌خواهد کسی برود،‌ داد بزند «آهای! نمی‌خواهم بروی.

دارم زور می‌زنم دخترم را جوری بزرگ کنم که ما را بزرگ نکردند
جوری که یادش نرود آدم است و آدم، همانی است که هم گریه می‌کند، هم داد می‌زند، هم خشمگین می‌شود، و هم تا آخر عمرش مدیون خودش است، اگر همان‌جا، همان‌وقت، به همان‌کس، همان حرفی را که باید بزند، نزند!....    

 ______👒_______________
@adeldantism channel 👈🍃



میم کاف ۰ ۳

لعنت به انتخاب واحد

لعنت به انتخاب واحد..............لعنت به من درس نخون که واحدامو افتادم


فقط یه ترم حالم بد بود...همین....فقط ناامید بودم و دنبال چرایی زندگی که هنوزم پیداش نکردم....دلم میخواد انصراف بدم و راحت بشم

درسته من تو این دو سال خیلی درس نخوندم ولی روحمو گذاشتم....روحم خستس از این زندگی ...از دانشگاه و آدمای دوست نداشتنی ش..............................خدایا من خستم استپ میزنی؟ یا برم میگردونی عقب.................

میم کاف ۲ ۱

امضا و استرس: استرس و امضا

میخوام یه اعتراف بکنم و بعد هم کمک میخوام


اعتراف نامه: من دو تا امضا دارم:)

که اولیشو یادمه و تو ذهنمه

دومیشم یادم نیست


امضای اولم خط خطیه یکم و امضای دوم آروم و یه منحنی ساده بود که الان خدا بیامرزتش

حالا این مرگ امضای دوم شده یه استرس تو  جونم!

1-من روزی که برا ثبت نام دانشگاه رفتم امضای دومم رو با خودم بردم (اخه اولی خط خطی و ضایع بود)

2-تو بانک دانشگاه که رفتم حساب باز کنم باز هم امضای دوم*


وحالا نگرانم که نکنه مشکلی برا کارتم پیش بیاد و مجبور بشم برم بانک و امضا و...

و نگرانی بعدی بنظرتون برا مدرک دانشگاه امضا ترم اول آدم مهمه با امضا ترم nمش یکی باشه؟ کسایی که مدرک از دانشگاه گرفتم کمک کنن

خجالت میکشیدم اینو جایی بگم و بپرسم از بس خجالت اوره...حالا شماها هم ببخشین و به رووم نیارین 


*آبروریزی تو بانک: دوتا امضا ازم میخاستن منم میخاستم امضای دوم بزنم ولی چون خیلی بلدش نبودم دوتاش باهم فرق داشت و تو تو اسکن برا سیستم قبولش نمی کردن و کارمند اومد بهم گف جرا امضاهات یکی نیس :(((( دلم میخواد گریه کنم از دست خودم و خنگول بازیام...



اصن من فک میکنم امضا خیلی چیز مسخره ایه...خیلی....یه چیزی جایگزینش کنن مسولان...اثر انگشت بهتر از امضاس....

دارم فک میکنم تا آخر عمرم امضا نزنم و فقز اثر انگشت بزنم............حس میکنم بجای 20سال120سالمه الان ولی نه من یه بیست ساله ام که امضا بلد نیس و اثر انگشت میزنه...راسی مهر هم گزینه خوبیه ها:)) 

میم کاف ۰ ۱
پیوند های روزانه
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان