من یه معتادم

این ترم که اومدم خابگاه لبتابمو نیاوردم ولی بعدش متوجه شدم اشتباه کردم و عاشورا که برگشتم لبتابمو با خودم آوردم خوابگاه...مثلا برا درس آزمایشگام تا یه چیزی حالیم بشه...ولی امان..امان از من بی جنبه.....اعتیاد شدید پیدا کردم بهش...روزی دوسه بار روشن میکنم و هر بار چند ساعت...اعتیاد شدید به نت...کلافگی در نبود نت....اصلا من اعتراف میکنم یه معتادم ...یه معتاد به نت....ولی واقعیت رو که نگاه میکنم میبینم عقبم مینداه نت...از درس و خواب و زندگی و کارای خیلی مهمتر و از یه طرف اگ درست استفاده کنم و درجهت علم خیلی هم خوبه....البته اینو بگم مثلا من الان چ استفاده ای نت کنم...این همه کتاب واسه خوندن دارم بهتره بشینم همونا رو بخونم.....

*وقفه بین نوشتن متنو داغان میکنه هاااا...امان از صفحه های چت تلگرام برای درد و دل...

چند تا نکته و حرف با خودم دارم که اینجا مکتوب میکنم با اجازه مریم آینده و بقیه:

1-لظفا حواست باشه به این  حجم احساساتت و جولون نده بهشون لفطا...داغون نکن زندگیمو با جریان دائن احساسات تو جریان زندگیت حداقلن تا دوسال آینده احساس جایی نداره...احساس از اون احساسات خونه خراب کنه ها...نری یه تیکه سنگ بشی و همه جور احساستیو تو وجودت بکشیا...احساسات به همنوع و خانواده و دوستان همیشه باید باشه

2_حواست به وقتت باشه...همه به کارای خودشون میرسن و اگ حرف میزنن لطمه نمیزنن به زندگیشون ...تو حواست باشه شرایط و درس تو مث اونا نیست ..اصلا مث اونا نیست

3_خیلی کم حواست به خودت هست و زندگیت بی نظم شده..کتاب نمیخونی که هیچ درساتم محدود شده به یه گزارش کار آز نوشتن

کلا خوب ول و الاف میچرخیا...

***اینقد مجبور شدم برم تلگرام نمیدونم چی نوشتم....

***امشب م.ر.ن اومد اتاقمون و الان رفته ولی برا خواب میاد پیش ما...راستش این روزا به این نتیجه رسیدم خیلی خوب شد که بین ما بهم خورد هرچند باعث شد کمتر با کسی دوست بشم ولی اگر بهم نمیخورد من همچنان درگیرش بودم و همه زندگیم خلاصه میشد تو ظرف اون و با آدم های بزرگتر و طرفیت های دیگه آشنا نمیشدم...حکمت بعضی چیزا بعدا مشخص میشه

میم کاف ۱ ۰

حالت مشمیز کننده:((

حوصلم سر رفته:(

کم حوصلم درس بخونم
کم حوصلم کتاب بخونم

کلا هیچی جذبم نمیکنه...نمیدونم چم شده ولی حالت بدیه

دوس دارم با یکی حرف بزنم که هیشکی نیس و همه بیرونن جز من....

پیشنهاد جالب و جذاب و سرگرم کننده میخوام

میم کاف ۳ ۰

دلتنگت شدم حال خوبم ،برگرد

سلام

بعد چند روز کنار خانواده بودن امروز دوباره زندگی پردردس خابگاهی شروع شد

این ترم خیلی سرم شلوغه

اولا:

17اواحد تخصصی+2واحد عمومی دارم و یکم بیشتر از یکم سنگینه برام

دوما:

کارهای انجمن که میخوام تا اواسط آبان تمومشون کنم

سوما:

کار دانشجویی که اجبارا گرفتم (خوبی این اینه یه اتاق بهم میدن)

چهارما:

طرح تدریس عشق که استارتشو زدمو ثبتنام کردم ولی هنوز نرفتم پیگیری که آقا چی شد این و کجا باس برم

پنجما:

کلاس سیرمطالعاتی که فعلا حذفش کردم و نمیرم و خیلی از خودم عصبیم که برا این کلاس اونقد کم کاری کردم که الان مجبورم کلا نرم

ششما:

فعلا در دسترس نیس اگرم باشه باید بیاد تو رقابت و تلاش کنه حذف نشه چون تا همینجاشم پنج عزیزمو حذفیدم....

امروز تو ماشین که داشتیم میومدیم داشتم به تصادف فکر میکردم واینکه چقدر یهوییه و کلا یهویی بودن زندگی

هر لحظه ست و یه تغییره ..یه اتفاق جدید...خیلی برام جالبه بدونم لحظه های بعدیم چی میشه...گره های زندگیم کجاست و کدوم لحظه ها و کجاها تغییرها و اتفاقهای خیلی اساسی برام میفته...کدوم لحظه کدوم آدم ساده میاد تو زندگیم و ممکنه تغییرم بده و زیرو رو کنه زندگی و ااحوالاتمو....هر سلامی رو که جواب میدم به لحظه بعدش فکر میکنم...به آدمایی که ساده میان و گاها ساده میرن و گاها هم ساده نمیرن.....لحظه ها معجزه میکنن....زماان...ساعت..عقربه...دقیقه...ثانیه....وااااای همش معجزه س....شاید ده دقیقه دیگه برا من یک معجزه رخ بده شاید هم ده سال دیگه ولی نه اصلا زمان همش معجزس...خود خود زمان معجزه اس....دلم میخواد هجوم ببرم سمت زمان بهش حمله کنم توش غرق بشم و شنا کنم و کشفش کنم...

جمعه هفته پیش حالم خیلی خوب شد اونقدری که همه متوجه شدن و ازم سوال میکردن ....خیلی خوب بود ولی من دلیلشو نمیدونستم

سه شنبه بهش فکر کردم و دلیل آوردم براش

نمیدونم چرا به هرچی فک میکنم میپره...اصلا اگه به یه چیزی فک کنم هیچ وقت اونطور نمیشه (البته بجز یک بار درمورد نمره امتحان مدارم)

دعا کنید برگرده...خیلی خیلی خوب بود...اصلا قابل وصف نیست...دلتنگت شدم حال خوبم ،برگرد قول میدم دختر خوبی باشم و بهت فکر نکنم

یا علی

 

میم کاف ۴ ۲

همیشه با من بمون....

روز قبل از تاسوعای سال هشتادوهشت بود....
با مادر رفتیم خیاط خانه.پارچه هایمان را دادیم به خیاط خانم.اصرار ورزیدیم .ذوق نوجوانی نشانش دادیم.تا راضی شد برای فردایش آماده کند
تاسوعا شد.عصر تاسوعا شد.رفتیم خیاط خانه .آماده بودند.شب شد.شب عاشورا شد.پوشیدیم.خاله (همان که دیگر ندارمش)و دخترخاله آمدند.آماده شدیم.رفتیم هیئت.شب عاشورا رفتیم هیئت.شب عاشورا با لباس تازه دوخت شده رفتیم هیئت.فامیل ها گفتند این چیست دیگر....
فردا شد.روز عاشورا شد.با پوشش جدیدمان رفتیم دسته عزاداری.دوستان گفتند این چیست دیگر....مادر بزرگ شده اید.....
هیچ نمی شنیدیم.هیچ نمی خواستیم بشنویم.هیچ نمی دیدیم.هیچ نمی خواستیم ببینیم.وسعت دیدمان به سیاهی لباس تازه مان محدود شده بود.وسعت شنواییمان به صدای رضایت درونمان محدود شده بود.و ما را همین کافی بود و ما جز این هیچ نمی خاستیم....و ما را چادر مشکی مان کافی بود و جز این چه می خواستیم و چه بهتر از چادر هایمان مگر وجود داشت برای خواستن؟
خدا خواست چادر بپوشیم و پوشیدیم....خودش پارچه شو جور کرد...خودشو ذوقشو تو وجودمون گذاشت...خودش عاشقمون کرد خودش کمکمون کرد...خودش کمکون کرد دربرابر همه واستیم و چادری بشیم...از پسش برنمیاین و مامان بزرگ و دست و پاتونو میگیره و همش اذیته و.... رو شنیدیم و تو اوج نوجونی و حساسیتامون ته دلمون خندیدم بهشون و فقط خوشحالی رو حس کردیم و ادامه دادیم تا همین امشب که شده هفت سال و الان چندساعت از هفت سالگیش گذشته....دروغ چرا این هفت سال همیشه پیشرفت نکردیم...بالا اومدیم پایین رفتیم...ازش خسته شدیم بهش دلبسته شدیم...بهش کم محل شدیم و گاهی هم وابسته اش شدیم.گاهی عصبی و گاهی عاشقانه میپوشیدیمش

تولد دوست داشتنی ترین مشکی زندگیم میارک.هفت ساله شدی عزیزم.همیشه کنارم بمون.بودنت قوی ام میکنه.بهم اعتماد بنفس میده.آرومم میکنه.بودنت مرواریدم میکنه
و نبودنت سنگی کم ارزش
همیشه با من بمون....

میم کاف ۱ ۲

میترسم از نبود آب برای غرق شدن

نمیدونم چی بنویسم فقط میدونم میخوام بنویسم

+ملیچک چرا جوابمو نمیدی؟ کجایی؟ حس میکنم ماهاست دورم ازت...از جمعه تا الان چند ماه میشه؟

+یه رهگذر لطفا وبتونو بذارید

من دچار یک خلا تو درونم شدم...با هیچی پر نمیشه نه با گریه نه با فریاد نه با فکر نکردن...تو پازل زندگیم همه رو که میچینم باز یکی کمه...اصلا نشستم زندگیمو مرتب کردم به درسام و همه چی ...اینطوری زندگیم خوب میشه ها ولی این خوبه با اون خوبه فرق داره...سطح اون کجا و سطح این کجا...وختایی که زندگی خوبه و همه چی خوبه بدترین حالت ممکنه...چون فراموش کردم دردمو...نبودنش خیلی بده ولی بودنشم نفسمو می بره...بلایی سر احوالاتم میاره نمیتونم نفس بکشم تعداد نفسهامو حس میکنم...من این نفسایی که به سختی بالا میانو بیشتر دوست دارم...خیلی بیشتر ولی وختی هستن از زندگی میفتم...برا همین مجبورم خودمو بزنم به فراموشی...سرمو گرم کنم تا یادم نیاد چه حالی داره درونم...یکم نفس بکشم ولی نفس کشیدنم همیشگی نیس دوباره اون خلا میاد...اصلا وختی هست هیچ مشکلی برام مشکل نیس اونقدری عمیقه...اونقدری تو کل وجودمه...کل وجود که میگم یعنی کل کل کل وجودم...سراسر روح و جونمه....وختی نیس وختی بهش میگم برو بهش بی محلی میکنم نمیره شک ندارم نمیره فقط مثل اینه وجودم یه روزنه پیدا میکنه نفس ذخیره میکنه برا ادامه وجود...حس یه غرق شده ای رو دارم که فقط حق یه نفس رو داره انگار یه لحظه،یه ثانیه و چه بسا کمتر حق دارم سرمو از آب بیارم بالا و دوباره غرق شدن....من غرق شدم تو حالم...من غرق شدم دیگه امیدی برا نجات ندارم...تا کی ؟تا کی؟تا کی غرق شدن...من این حالمو خیلی دوست دارم ولی موندن تو این حال مرگمه...مرگ همیشگیمه...این حالم این غرق شدنم یکم جنبش میخاد ولی شک دارم خیلی شک دارم یه چیزی درونم نیست یه خلا...این خلا خیلی بده...من منتظر یه حرکتم یه اتفاق ولی منتظر نیستم ولی ناامیدم من دچار یک تناقضم...تناقض بین بودنم یا نبودنم بین خدا و نبودش بین دنیا و همه چیزش من دچار یه تناقضم دچار یه سردرگمی دچار یه ..یادم رفت ....باور نمیکنم هیچ چیزو باور ندارم هیچ چیزو ولی درونم میخاد...ولی درونم علی رو میپرسته...ولی درونم حسین رو حس میکنه....حسین سفینه نجات....نجات من کیه؟من این حالو نمیخام من گم شدن تو وجود خدا رو میخواد نه گم شدن تو نبودنش....

میترسم نجاتم ساده و جلو دستم باشه میترسم نجات از این غرق شدن همون چیزای ساده باشه...من نجات ساده نمیخوام من پیشرفت درونمو میخوام...میترسم هیچ وقت نجات پیدا نکنم و راضی بشم به نفس کشیدن جسمم و مرگ روحم که تو دریای ندونستن غرق شده......من این روزو میبینم...خیلی واضح میبینم که زندگی عادیمو پیش میبرم درون پرتلاطمم مثل یه ماهی مرده شده...میترسم این روزها تکون خوردنهای آخرم باشه...میترسم آخرین تلاشهای درونم باشه میترسم از نبود آب برای غرق شدن...

+نمیدونم چیا نوشتموچیا ننوشتم فقط میدونم دیگه نوشتنم آرومم نمیکنه...

میم کاف ۱ ۰

به قول خابگاهی ها تف به ظلم و به زبان مودب لعنت به ظلم

تف به ظلم

دخترک آمده اتاقمان

با پ کار دارد

سنواتی است

برای خابگاه ش رفته پیش مسولان

خوردش کرده اند...نه خورد کم است خاکشیر هم حتی کم است

داد و هوار ها سرش کشیده اند

در آن ساختمان شلوغی که کار همه گیر است آنجا

چشمهای پ جانم خیس می شود

از کلاسهایش میگوید

از صدای ضبط شده استادش می گوید

که در کلاس جلوی آن همه دختر و پسر که بعضا منتطر سوژه برای خندیدنند گفته هوی نفهم....

میگوید مشکل من نداشتن سرو زبان است

دوباره میگوید مشکل من پول است

پ اشک می ریزد...

حقا که گریه دارد ولی من سنگ شده...نگاه می کنم 

متاثر هم نمی شوم...ته قلبم هم غبار غم نمینشیند

سنگ سنگ شده ام.....

امشب اول محرم است 

حالم خوش نبود که بروم مراسم دانشگاه...دلم محرمی دیگر می خواهد ولی احوالاتم خبری نمی دهد از خبری خاص...

ولی من دلم محرم خاص می خواهد

نمیدانم چه خواهم شد...

این پست قرار نبود درمورد خویشتنم بنویسم که درد دلتنگی امان نمیدهد کیبوردم را....امان نمی دهد بودنم را

میم کاف ۱ ۲

احوالات من...

سلام

خوبی مریم آینده؟

اندک آدمایی که اینجا رو میخونین،شماها خوبین؟

دوباره منو خابگاه لعن شده

امروز داشتم فکر میکردم چرا خانوادم اجازه دادن بیام شهر دور و خابگاه مگه نمیدونستن سخته چرا وقتی من برام مهم نبود برم شهر دور اونا هیچی نگفتن و جلومو نگرفتن من بچه بودم و نفهم چرا اونا چیزی نگفتن...خابگاه برام جایی بود ک فکر میکردم دوستای واقعیمو اینجا پیدا میکنم ولی وضعیت الانم کاملا متفاوت و برعکسه...

این چند روز پ همش درگیر بود و یه جوری منم حالم خوب نبود پریشب یکم حرف زدیم و من که حالم خراب بود سریع در رفتم و مثلا خابیدم و گریه....دیروز غروب پ از کلاس برگشت ناهار نخورده بود میخواست غذا گرم کنه که نزاشتم و گفتم تو خسته ای خودم گرم میکنم برات...رفتم تو آشپزخونه داشتم غذا رو گرم میکردم و درگیر فکر...فکر کردم چرا من دارم اینکارو میکنم برا پ حالا اگه م.ر.ن بود هیچ.قت اینکارو نمی کرد درحالی که اون خیلی برا پ قابل احترام و عزیزه...خیلی هم با هم دوستن ولی من ...نمیدونم ججورم براش

موقع کشیدن غذا اشکم درومد دیگه پ هم فهمید هرچند دوست نداشتم متوجه بشه ولی خداروشکر گوشیش زنگ خورد و رفت بعدشم بدون اینکه غذاشو بخوره رفت بیرون برگشت شاموناهارشو خورد و بعدش رفت..وختی اومد من تو خاب و بیداری بودم...صب من بیدار شدم رفته بود کلاس و ظهر برگشت...خیلی معمولی هستیم باهم و بیشتر هم اتاقی تا دوست نه اینکه دوست نباشیما دوست معمولی...ولی از اینکه منو خوب میشناسه بدم میاد...خیلی بدم میاد همه چیز ذهنمو میخونه و بهم نگاه میکنه میفهمه چمه...شایدم ایراد از چشامه که همه چیو لو میده...از نگاهش فراری شدم دوست ندارم نگام کنه و بفهمه چمه و چی میخوام...احساس ضعف میکنم اگ بفهمه...

چند شب پیش پ با دوست صمیمیش (م.ا.ت)تو اتاق درحال حرف و خنده بودن و من برا اولین بار کاملا احساس کردم چقد اینا با هم خوبن قبلنم میدونستم ولی درک نکرده بودم خیلی...دلم گرفت وختی با هم دیدمشون...یاد م.ر.ن افتادم دلم بودنشو خواست...دلتنگش شدم باز..اشکم درومد پ هم دید ولی خدا کنه نفهمیده باشه چم بود...م.ر.ن برا من نبود چون از جنس خودش و کسای دیگه بود...من اون جنسو خیلی دوست دارم خیلی ولی هیچ کسیو از این جنس اندازه م.ر.ن رو دوست ندارم...میبینمش ازش متنفر میشم ولی دوسش دارم....دوسش دارم ولی ازش متنفرم هستم...یطوری شدم که نمیخام با هیشکی دوست بشم چون لذت دوستی با م.ر.ن رو دوست دارم و برام لذت بخشه...هی پر میکشم سمتش...نمیدونم شایدم جذابیتی که برام داره بخاطر تفاوتیه که باهام داره و جنسشه...ولی مگه نمیشه آدمای متفاوت برا هم باشن...هر دو تا دوستی که میبینم یاد م.ر.ن میفتم ...دلتنگش میشم...خیلی دلتنگ...کاش اونم دلتنگ من میشد...قبلا امید داشتم که دوباره صمیمی بشیم ولی دیگه نه...دیگه اصلا صمیمی نمیشیم....

حرف زیاده ولی دیگه حالشو ندارم بنویسم

الان یه وروردی برق داره اونورتر من باذوق ثبتنام میکنه میخام یجور برم پیشش ناامیدش کنم ولی حیف باباش هست...حیف ...زندگیش خراب میشه دیگه

میم کاف ۱ ۱

ای حال نامعلوم آروم باش، آروم

سلام حالم از همه چیز خودم بهم میخوره،تیپم،قیافم،لباسام،چادرم که دایما زمینو جارو میکشه و خاکیه،انتخاب واحدم،دوستام،خابگاه،آدامسی که چن ساعته تو دهنمه،استادا،آدمای دوروبرم،م.ر .ن که رفت و میبینمش و دلتنگش میشم،کیفم،کفشام،جوراب مشکی ام،حتی مانتو صورتی دوست داشتنی ام،خودکارم،دفترچه یادداشت روزانه ام،دانشکده نفرین شده،حیاط سرسبز خابگاه،آسمون،باد خنک صبح....
از همه چیز حالم بهم می خوره و بیشتر از شخص شخص خودم و درونم

میم کاف ۳ ۱
پیوند های روزانه
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان