خدایا لفطا بارون و برفا امسال قبل دوازده بیاد....ما گناه دالیم:(

داره بارون میاد

ساعت از دوازده گذشته

درها قفله

نمیتونیم بریم تو حیاط

حس زندانیبودن بهم دست داده

تنها دریچه آزادیمون بالکنه

که اونم با یه فلز بستنش و باید بریم رو یه چیزی وایسیم که بلند بشیم برا تنفس

صدای بارون که میاد همه میرن سمت بالکن با یه سرعت غیر قابل وصف

دخترا اینور و پسرا روبرو

صدای کل و جیغ بلند میشه

بلندگو لعنتی روشن میشه

سکوت خابگاه رو رعایت کنین

بعدم میره سمت اتاقای خطاکار

یه سریا هم بدو بدو میرن پیش سرپرستی

خانوم د خواهش میکنم درو باز کنین

باور کنین فقط ده دیقه

اولین بارونه

فلانو بهمان ها میگن

ولی نتیجش یکیه....نه

ما زندانی هستیم تو این خوابگاه....زندانی ها...

سرپرست خوابگاه مث فرشته عذابه تو شبای بارونی

+خدایا لفطا بارون و برفا امسال قبل دوازده بیاد....ما گناه دالیم:(

میم کاف ۶ ۲

ناله های من

سلام
حالم خوب نیست
استرس دارم...
همه هم کلاسیام شبانه روزی سالن مطالعه ن و درحال درس و من....
ای کاش اینقدر از درس دور نمی شدم
استرس داره دیوونم میکنه
نمیدونم این ترم قراره چی بشه
شنبه رفتم پیش یکی از هم کلاسیام که سوال بپرسم ازش...یه چیزی رو از اول خوندنم اشتباه کرده بودم و ینی همون یه ساعتی که درس خوندمم هیچ..
ناراحت شدم...احساس ضعف و هیچ بودن اومد سراغم....استرس و ناامیدی...اون روز کلاسامو نرفتم و تا عصر رو تختم بودم....
نمیدونم باید چیکار کنم....از خودم عصبیم...خیلی عصبی
اونقد عصبی بودم قولمو شکستم و لبتابمو روشن کردم
من معترضم به خودم
چرا اینقدر ضعیفم
با هیچ استادی ارتباط ندارم درحالیکه بچها شماره همه استادا رو دارن و کلا استادا باهاشون راحت و صمیمین...
از همکلاسیام خوشم نمیاد چون این حجم خرخونی شون رو مخمه البته اونا متعادلن و من دیگه زیادی نامتعادلم
اونقدری اوضاعم خرابه که دوست دارم این ترمو بخونم برا فوق دیپلم و تمومش کنم دیگه...از یه طرف حال و حوصله فضای شهرمو ندارم
کسی که درسش تموم میشه و دیگه درس نمیخونه یعنی میخواد شوهر کنه...اصلا دوست ندارم کسی درموردم اینطور فک کنه...غرورم میشکنه...
برا حالم دعا کنید....دیگه تاب این حال و احوالمو ندارم
+آهنگ دلم گرفته ای دوست از همایون شجریان_بلد نیستم بذارمش ولی دارم گوشش میدم شمام دلتون گرف گوش بدین بدتر میشین
نه بسته ام به کس دل
نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره برموج رها،رها،رها من
ز من هر آن که او دور
چو دل به سینه نزدیک
به من هر آن که نردیک
از او جدا،جدا من
**متناسب احوالاتمه جدا
میم کاف ۱ ۱

محرومیت

سلام
بدلیل استفاده نامناسب و زیاد از لبتاب تا یک هفته استفاده از لبتاب ممنوع میباشد
در صورت الزام به سایت مراجعه شود.


امروز کلاسامو نرفتم هیچ
هیچ کدوم از کارایی که باید تا فردا انجام بدم رو هم انجام ندادم
این یعنی اوج بی نظمی
اوج احمق بودن من که نمیتونم تشخیص بدم اولویت کارامو و اعتیاد به نت دارم
عصبیم از خودم
خیلی عصبیم....دوست دارم خودمو تنبیه کنم...بدترین تنبیه تنبیه فکریه...ولی نه خیلی دیگه تنبیه زیادیه این
اگه اینطور پیش برم ...نمیتونم هیچ احتمالی برا پاس کردن درسام بدم
یک ویک سوم ماه از شروع درسام گذشته و منم همه این وقت رو در تصمیم برا برنامه ریزی بودم...اعصابم داغونه که نتونستم کارامو درست حسابی انجام بدم
همش فکرم درگیر انجمن بوده...اگه درمورد انجمن بخوام اینطور پیش برم بهتره ولش کنم و هیچ مسولیتی قبول نکنم که این خیلی برام آزاردهندس...راستش بعضی وختا فک میکنم من بدرد انجمن نمیخورم ولی بعد بخاطر پنهانی بودن انجمن مجبورم بازم بمونم و فعالیت کنم(بهای اطلاع داشتن از انجمن فعالیته) ....ولی اگه بخوام مسولیت بگیرم باید آروم باشم و زندگیمو نظم بدم و هر کاری رو موقع خودش انجام بدم...دوری از نت خیلی کمک کنندس تو این راه.....امیدوارم بتونم....خدا کمکم کنه....

++دوباره یه احساس تنهایی مزخرف اومده سراغم

برام خیلی دعا کنید

میم کاف ۰ ۱

حرکت

ضرورت حرکت، از ترکیب ما،از فطرت ما،از ساخت ما مایه میگیرد و به همین خاطر کسانی که حرکتی ندارند،مجبورند با تنوع ها خودشان را سرگرم کنند. تنوع طلبی ،نشان دهنده ی نیازی است که ارضا نشده؛ مثل گرسنه ای که اگر به او غذا ندهند،کثافت ها را هم میخورد.
وقتی آدمی حرکتی ندارد،مجبور است خودش را با شکل های مختلف زندگی فریب دهد تا خیال کند که حرکتی دارد.

کتاب حرکت
صفایی حایری_عین-صاد

چهارشنبه این کتابو خریدم و شروع به خوندن
مجبورم میکنه فکر کنم
من الان درحال حرکتم یا فقط دارم برا زندگی متنوع سعی میکنم؟

راستش نتیجه فکرم این شد که من هیچ حرکتی نمیکنم و فقط دارم تنوع ایجاد میکنم
بنظرم تنوع از بین میره و همیشگی نیست یا بعبارتی دارایی نیست
برعکس حرکت...حرکت داراییه،آدم داردش...هرجای دنیا که بره داردش و از دستش نمیده...همه جا حرکت میکنه
تنوع اینطور نیست...همه جا نمیشه تنوع داشت
آدم اهل حرکت تو زندونم حرکت میکنه
ولی آدم اهل تنوع ...شاید بشه ولی خیلی سخت میشه

میم کاف ۰ ۱

اندر احوالات زندگی خوابگاهی من: چایی ...(یه وازه سه حرفی)

شب شد

سین ذال اومد اتاقمون

پ گف چایی بذار

کتری و فندک و دستگیره و فلاکس بدست رفتم سمت آشپزخونه

کتری رو پر آب کردم

گازو روشن کردم

کتری رو گذاشتم

فلاکسو شستمو برگشتم اتاق

یه رب بعدش رفتم کتری رو آوردم

چایی درست کردم

یکم بعدش همه جمع شدن چایی بخورن

رفتم دنبال مهمون...

ر.ب گف نمیتونم بیام

فاف.ح نیومد

بالاخره یه مهمون پیدا کردم و ز.ی قبول کرد مهمونمون بشه

دور هم نشستیم

چایی ریختیم

رنگ نداشت

دوباره چای اضافه کردیم و پفک خوردیم

پ چایی می ریخت و من آبجوش...

بعضی چاییا با نبات شیرین شد

بعضیا زنجبیلی

بعضیا نبات و یه چیزی که پ آورده و فقط میدونم رازیانه داره

خب همین دیگه

همه صب کردن تا سرد بشه و بخورن

.

.

.

.

.

امروز ظهر میخواستم برای ناهار سیب زمینی درست کنم
هم اتاقیم اصرار ورزید تخم مرغ آبپز کنیم و باهاش بقاطییم
من خوشم نمیومد
رفتم آشزخونه و مشغول درست کردن سیب زمینی شدم
هم اتاقیم کتری بدست اومد آشپزخونه+تخم مرغ
تخم مرغا رو گذاشت و رفت و منم گفتم باید خودت بیای بقاطیشون من بلد نیسم اونجوری درست کنم
من توکتری نمک ریختم...که تخم مرغا نشکنن و نشکستن


.

.

.

.حس کردم بخاطر پفکه دهنم شوره همش پشت هم قند میخوردم و چایی...تا تهشو رفتم....

سین سین هم متوجه فرقش شده بود

آخرش ز.ی که مهمون بود گف چایی یه مزه ای نمیده و همه تایید

یهو یادم افتاد چیکار کردم...

آخرشب که برا فاف.ح تعریف کردم بالا آورد...خدا بهم رحم کرد دعوتمو قبول نکرد

وگرنه الان هم من هم خودش بیمارستان بودیم

**سین سین الان چایی گلاب درست کرده و همه اتاق بوی گلاب میده

*امروز یه کلیپ از دانشکدمون دیدم....دلم گرفت برا حال ده بیست سال دیگه....

میم کاف ۴ ۰

هر کسی رو که نقد میکنم خودم دقیقا همونطور میشم

پریشب تلگراممو حذفیدم
الان دوباره وصلش کردم
یه نگا به مخاطبام انداختم
م.م آن بود
بهش پیام دادم
گفتم خونه خوش میگذره
گف خونه کی
گفتم مگه ازدباج کردین
گف آره
فک کردم این آره رو برا یه چیز دیگه گفته
گفتم کی
گف آخرای شهریور
دوست داشتم بگم چرا منو دعوت نکردی...
بهش گفتم مبارکه
فک میکردم برا عروسیت دعوتم میکنی...
گف معذرت مراسممون کوچیک و خودمونی بوده....
خدافظی کردیم

م.م دوستیه که از دوم دبیرستان باهاش آشنا شدم...اون یه سال از من پایینتر بود ولی دوستای صمیمی بودیم فکر میکردم هیچ وقت دور نمیشیم از هم...سال اول دانشگاه من سال کنکور اون بود هفته ای یک ساعتی تلفنی باهاش حرف میزدم درمورد درس و...هر کار ازدستم برمیومد براش کردم....یعنی واقعا بنظر خودم چیزی کم نذاشتم و خودشم نظرش همین بود...حتی مامانشم ازم کلی تعریف کرده بود...رتبه کنکورشو خودم گرفتم...قبولی دانشگاش کلی ذوق کردم.....تا اینکه پارسال اسفند ماه براش خاستگار اومد....یجوری شد...خیلی یجوری
یه شب بهش زنگ زدم گفت عقد کردم...خیلی ناراحت شدم...خیلی ...حس میکردم از دستش دادم...کلا یجوری شده بود....درسشم ول کرد
بعدترش فهمیدم کلا دوست براش جایگاه دوری داره و مهمترین چیز خانوادشه و بعد ازدواجش دیگه نمیخواد خیلی دور دوستاشو اینا باشه....

منم دیگه احتمالا کلا دورشو خط بکشم...دوست ندارم مزاحم کسی باشم و خب البته اهمیت قبلو هم برام نداره

خیلی برام جالبه این خانومایی که بعد ازدواج اینطور میشن و خودشونو همه زندگیشون محدود میکنن به شوهرشون...ینی چی ...ینی اصلا نمیخاین یه زندگی با خودشون داشته باشن و یه سری تفریحات با دوستاشون و جدا از زندگی و همسرشون...
خیلی میترسم که اینطور بشم منم...امیدورام اینطور نشم
چون هر چیزی و هر کسی رو که نقد میکنم خودم دقیقا همونطور میشم

میم کاف ۲ ۰

استاد سیگاری دوست داشتنی

دوشنه هفته قبل

ساعت قبل از هشت

دنبال زمان بودم و به این فکر که زمان تو لحظه دیگه قراره چه معجزه ای رو برام رخ بده

ساعت نه و نیم کلاسم تموم شد

ز.ن گف میخاد بره دانشکده ادبیات برا نمایشگاه کتاب ...منم رفتم

داشتم کتابا رو نگاه میکردم که یهو یکی صدام کرد خانوم لطفا...رومو برگردوندم...پ بود....کمی حرف زدیم و گفت با استاد ن.ع کلاس داره...منم کنجکاو برا دیدن ستادی که پ عاشقش بود و ازش تعریف ها شنیده بودم...از سیگاری بودنش و از تیکه های بامزش...ز.ن گف من نمیام چون شنیدم این استاده میتونه فکر بخونه...رفتم داخل کلاس..

چند لحظه بعد یه آقا پیر با یه عینک و سیگار و ..کلا یه پیرمرد نوستالژیک و دوست داشتنی....

پ گف امروز سرحال نیس حیف....

کلاس شرو شد

سیگار اول روشن شد

تو دلم دعا میکردم بهم گیرنده و چیزی ازم نپرسه...

رفت جلو یکی از پسرا و بهش گف تو چند باری سیگار کشیدی...پسره خندید

.

.

.

سیگار دوم

.

الانه بیاد بهم یه چیزی بگه

به یکی از پسرا پول داد بره براش نسکافه بیاره

.

.سیگار سوم

برگشتم ب پ گفتم وای این استادتون چقد شیرینه...

تو دلم گفتم اینقد شیرینه آدم دلش میخواد لپشو بکشه

.

.سیگار چهارم

.

جوون بودم...یه پیرمرد کتاب فروش بود که میرفتم پیشش و برام حرف میزد...از اون پیرمردایی که دندون مصنوعی دارن و تق تق میکنه دندونشون....وفتی این پیرمرد حرف میزد من اصلا نمیشندیم چی میگه فقط به این فکر میکردم برم بگیرم بغلش کنم....

.....

با من بود....باور میکنید به من اینو گفت....

سیگار پنجم

فکنم از فکرم خوند که تو رو خدا سوال نپرس که سوال نپرسید...

کلاس تموم شد

خیلی حرفا زد که بعضیاش حس میکردم داره به من میگه....درمورد عشق حرف زد...میگفت معشوق وجود عاشقو میگیره...یه تیکه ازش میکنه و یه تیکه از خودش میزاره...زوج هایی که عاشقانه زندگی میکنن وقتی پیر میشن همه خاستهاشون یکی میشه...همه علایقشون...

در مورد عشق مادر و فرزندی حرف زد...میگف خانومی که بچه داره به بهشت نزدیکتره...میگف خانوم وقتی بچه بدنیا میاره دیگه شوهرشو میذاره کنار و اگه دوسش داره برا این دوسش داره به بچش خدمت میکنه و برا بچش یه کاری میکنه....

نمیدونم چقد این حرفش درسته ولی مصداقش بنظرم خانوم هایین که شوهر ندارن و بچه دارن ...این خانوما اگ بخان ازدواج کنن با یکی ازدواج میکنن که حتما حتما بچشونو دوست داشته باشه....امروز هم که رفتم کلاسش...آخرای کلاس دوباره حرف جلسه قبلشو تکرار کرد و رو به من گفت شما اگه میخوای خاله ات دوست داشته باشه برو به دخترخالت محبت کن........

کلاس امروزش  برا بقیه درس محسوب میشد ولی امروز استاد نشست روبه روی من و از دلم و فکرام برام حرف زد...جواب سوالامم داد...

من حرفی نزدم ولی سوال پرسیدم و جوابمو داد....وقت کنم و ممکن باشه مینویسمش حتما...چه ها گفت با من...

میم کاف ۱ ۰

اندر احوالات من:)

خسته و خواب آلود از کلاس برمیگردم
حالم خوب نیس
لبتابمو روشن میکنم
میخوام بنویسم
یکم تو اینستا و وب میچرخم
حوصلم نمیکشه بنویسم
اینجا هم برام عادی شده...
میشینی یه متن مینویسی
بعد شاید یکی دونفری برات کامنت بذارن شایدم نذارن
کامنتا رو جواب میدی
سرگرم میشی

بعدش چی....هیچی...اصلا هیچ جا رو دوست ندارم...همه جا تکراریه....



دیشب ی کار بد انجام دادم
میم.ر.ن اتاقمون خوابید
منم ظاهرا خواب بودم....هنو خابم نبرده بود که شروع کرد حرف زدن با پ....من شنیدم حرفاشونو...خواستم هندزفری بذارم که نشنوم...بعد دوباره نامردی کردمو گوش دادم....گریه کرد....

دیروز با یکی از بچهای اتاق ضربدریمون رفتم خرید و تاب بازی....بهم گف فک نمیکردم آدم ایطوری باشی...بنظرم خشک میومدی....بهش گفتم من همیشه اتفاقا اولش راحتم و تو لایه دوم خشکم....ولی یادم نبود بهش بگم منم روز اولی که تو رو دیدم فک میکردم خیلی خشک و قانونمندی....


دیشب برا شام هم اتاقیم قیمه پخته بود...گفت من درس دارم تو برنجشو بذار...فقط مث دفه قبل قابلمه رو نسوزونی که مجبور شیم دور بریزیم(من نمیدونستم اوج حادثه در این حد بوده)
چهارمین باری بود که برنج پختم...اولیش کته بی نمک شد...دومیش یه کته خیلی داغون غیر فابل خوردن شد..سومیش قضیه قابلمه شد و سوخت و کمی بی نمک...چهارمیش...چون نمیدونستم چقد برنج بریزم رفتم پیش هم اتاقم و بهش گفتم چقد بریزم...با یه لحنی که انگار گفتم بیا درس کن گفت خودم بیام درست کنم....منم با ظرف برنج تو دستم رفتم اونور و زنگ زدم به مامانم و پرسیدم ازش....اب جوش گذاشتم و رفتم پیش دوستام...ناراحت بودم و اشک داشتم...پ اونجا بود گف تو میخای برنج بذاری؟؟؟؟منم گفتم اره و سین اینو بهم گفته و بهم کمک نکرده تو پیمانه....و بعد هم گریه...بچها فک کردن مسخره میکنم و دارم میخندم ولی گریه و اشک بود....برنج دیشبم خوب شده بود البته با کمک پ و سایرین....نمکو با ظرفش تو برنج درحال پخت ریختم...بعدش کلی ابکشیش کردم تا نمکش رفت....در کل تنها ایراد برنجم اندازش بود که کم بود.....اه چقد حرف زدم...مریم آینده که اینا رو میخونی امیدوارم دیگه دست از این دل نازکیت ورداشته باشی....دوست دارم ....

مریم بیست ساله:)

میم کاف ۶ ۰
پیوند های روزانه
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان