صبح پنجشنبه خود را چگونه آغاز کردید؟

من و خواهرم و و دو تا از خالهام یه گروه داریم که با هم حرف میزنیم

امروز هر دو تا خاله ام خونمون دعوتن برا ناهار و مث همیشه خاله س برا صبحانه هم دعوته

خاله س: دارم میام

چای آماده کن تا میام

خاله ر: منم دارم کارام میکنم بچه ها بیدار بشن بیام


سرم پایین بود و باز صدای افتادن یه قطره رو تخت

میرم تو خیال و تصور میکنم منم اونجام...محمد دوتا ماشین و دفتر نقاشی آورده با خودش...تبلتش رو هم ازش گرفتن احتمالا...با دوچرخش میاد و هی دلش میخاد بره تو خیابون بازی کنه....خاله س تو یه ظرف مستطیلی خوراکی و تنقلات آورده
من قول میدم عصر برا بچها کیک درست کنم و بعد میبینم باز شکرمون تموم شده و به خاله ر میگم شکر میاری تا با کمک بچها کیک درست کنم؟
تو آشپزخونه آفتاب میزنه و ما اونجا نشستیم و لقمه هامونو میشمریم که چاق نشیم و خاهرم مسخرمون میکنه


من دلم میخواد باز پاییز و زمستون رو خونه خودمون باشم....

میم کاف ۳ ۰

خوابگاه دختران:))

امشب واقعا میترسم!!!
خوابگاه سوت و کور و غمگین و خلوته!

حتی اتاق بغلی که هر شب تا صب فیلم میدیدن و سرو صدا میکردن امشب ساکتن و خابیدن انگار!!!

و من میترسم
میم کاف ۲ ۰

خیال خام

فکر میکردم حالم بهتره و حوصلم برای درس اومده سرجاش....ولی خبری نیست

پر از ترسم...ترس از مشروط شدن دوباره و بعد دردسرهای اخراج که چند ماه فقط فرصت دارم ازش جلوگیری کنم...
من میترسم و حوصله درس هم ندارم....
احساس ضعف میکنم....خیلی خیلی شدید
روزای اول که این ترم اومدم دانشگاه و خوابگاه...خودم باروم نمیشد که از حرف زدن هم میترسیدم و الان شاید فقط یکمی بهتر شدم و ت خوابگاه مجبور شدم ارتباط بگیرم....
من موفقیت رو یادم رفته
یادم رفته کامل و تمام باشم....چند ساله همیشه ناقص بودم...هیچ چیز کاملی نداشتم و هیچ کار مفیدی نکردم....
گریه کاری دوا نمیکنه دختر....یک دنیا اشک دارم
من اشتباهاتم رو قبول دارم ولی تکرار اشتباهاتم....
از این دختر ترسو بیزارم...از اینکه بهش عادت کردم....به خوب نبودن عادت کردم...به بد بودن
دوست دارم با صدای بلند گریه کنم و این بغضو تمومش کنم
من کی شدم این آدم...خودمو نمیشناسم...این ادم ناموفق بی زبون که توان انجام هیچ کاری نداره رو نمیشناسم
این ادم راحت طلب که دنبال راهای اسونه رو نمیشناسم
من ادم سختی بودم...من دنبال سختترین راه بودم....یادمه دبیر شیمی دوم دبیرستان بهم میگف تو لقمه رو مستقیم نمیذاری دهنت واز پشت سر میپیچونی و میذاری....
من خودمو دوست ندارم...این آدمی که شدم رو دوست ندارم....اشک ریختن کاری نمیکنه برام....من امیدی ندارم به درست شدن....
کاش بالا بیارم همه این چند سالو....کاش بالا بیارم از چنج سالگی به بعدمو....نه زیاده...از همون اول اول وجودم....کاش نبودم....چرا منو بدنیا آوردن...چرا من اومدم...من از اون مریم کوچیک تو شکم مامانش متنفرم...ازش کینه دارم...چرا اون موقع که نمیخواستنش نمرد...چرا موند....
میم کاف ۲ ۲

نوع جدید گریه!

من برای خیلیا وقت گذاشتم
خیلی ها رو دوست داشتم
یه تیکه از دلم رو بهشون دادم
چرا هیچی ندیدم....

دلم غصه داره...
تعریف میکنم و حرف میزنم و حرف میزنم...از همه دوستایی که این چند سال یجوری ولم کردن....میخندم و میگم و بغض میکنم و هی بیشتر میخندم...

میگه چجور میخندی و اینا رو میگی؟بازم میخندم تا این بغض بره...

حرفا تو سرم میچرخن و کم پیش میاد اشک بشن...فقط تو مغزم حس میکنم یکی از رگاش متورم میشه و باد میکنه مثل بغض تو گلو و بعد هم آروم میگیره مثل اشک...
میم کاف ۱ ۱

خیلی زوده

خیلی زوده پیر بشی...موهات سفید بشه....

الان ک نشستم و اونور ترم دراز کشیدی تا خستگیتو کم کنی....موهاتو دارم میبینم....ریشت که دونه دونه سفید شده...موهات....
بابا قبلا فقط چند تا سفید بود....الان چی شده...کی اینقد پیر شدی...

اشکام میریزه....من دلم نمیخواد پیر بشی...همون بابای قوی جوون بمون برامون....

چقدر دوست دارم و خودم خبر ندارم...

میم کاف ۵ ۶

شماره نوشت و همه چی نوشت

سلام:)

1-داداشم رفته برای بار nام کچل کرده و اومده خونه کله شو شسته دنبال حوله(هوله) میگرده بعد با خودش میگه هوله نمیخواد و با یه دستمال کاغذی خشکش میکنه و برا خودش میگه موی کچل خوبه راحت شسته میشه راحت خشک میشه و راحت حالت میگیره!

2-از نوشتهای لحظه ای تو تلگرام:

مردی که بچه دوسالشو بخاطر شکستن تی وی اونم اتفاقی شکنجه میده رو باید نابود کرد...تعادل روانی نداره
فک میکنی شکنجش چیه؟؟
آب داغ رو جیشش ریخته...
گریم میاد...
3-امروز بالاخره بعد از چندین وقت با یکی حرف زدم!
چند وقت پیش ازم خواسته بود بهش بگم چمه و پشت گوش انداختم امروز مچمو گرفت و گف همین حالا بنویس برام...نوشتم....(پست رمزدار)
4-خیلی وقت پیش با یه نفر حرف میزدم...از گذشته های دور براش گفتم...از همون موقع ها پیداش نمیشه دیگ...خیلی ناراحت شدم که این همه انرژی گذاشتم برا حرف زدن با کسی که اینقدر بی تفاوت رد شد!
5-فردا معلوم میشه داداشم کجا میفته سربازیش و در اصل معلوم میشه من گوشی میخرم یا نه؟؟!! میارزه امشب تا صب دعا کنم تا صاحب گوشی بشم.نه؟
6-انتخاب واحد با تموم استرساش تقریبا تموم شده!فقط نمیدونم چرا کلاسایی که من گرفتم پر نشدن!!!اگ حذف بشن بازم استرس و مدیرگروه و انتخاب واحد و سیستم گلستان!
7-این چند وقت تو وبای مختلف میخونم که یکی یکی دارن میرن خوابگاه...دوباره میرم برا زندگی نوسانی و مهمون خونه خودمون شدن!!!خوشبختانه مامانم میگه نمیذارمت بری تا بعد محرم و این شده دلیل من برا نرفتن^_^ 
8-به پسرخاله 6سالم  میگم هفته دیگه میرم خوابگاه و دور میشم میگه خب ولش کن نرو...میگم کلاس دارم میگه گولشون بزن نرو...حرف راستو از بچه باید شنید! 
9-این تابستون یکی از دوستای نزدیکم ازدواجید و یکم دیگه هم میره از شهرمون...میشم یه سینگل به تمام معنا دیگه!حتی دوستی ندارم دیگه باهاش برم بیرون!
10- این روزها که هفته ای سه روز میرم ورزش و چهار روز دیگشم پیاده روی یک ساعته...خیلی بهترم حداقل در ظاهر!
11-دیگه نمیخوام از خودم انتظارات زیاد داشته باشم...
+این پست رو چند وقته نوشتم ینی هی میخاستم بنویسم و نمیشد الان اومد بنویسم اینو دیدم ک پیشنویس تکمیلش کردم و الانم انتشار:)
میم کاف ۷ ۲

حرف زدن با فائزه: رمزدار

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
میم کاف

بازم عنوان -_-

سلام:)

عید قربان مبارک:)

1-استرس دارم این روزا...بی دلیل...یهو میبینی یه اضطرابی میاد تو جونم...حس میکنم قلبم الان درمیاد و بی حس میشه بدنم...هیچ کاریم نمیتونم بکنم

2-خیلی خیلی وقته نمیتونم حرف بزنم برا کسی...از خودمم فرار میکنم گاهی...حتی برا خودمم نمیگم و پیش خودمم حالمو بیان نمیکنم...خودمو میزنم به اون راه -_-

3-داداشم قول داده اگ خدمتش بیفته شهر خودمون حدود یه تومن میده برا خرید گوشیم:) و از حالا من درحال چرخیدنم برا پیدا کردن گوشی مورد نظر

4-دیشب فیلمinterstellar رو دیدم و هنوز تو جو فیلمم:/ دیشب اسمونو نگاه میکردم حس میکردم تو فیلمم و فضا چند بعدیه و اینا

5-چندین بار اومدم نوشتم و ذخیره کردم و یا پاک کردم و....خیلی خیلی سختم شده بیام یه چیزیو بنویسم!
میم کاف ۵ ۶

سلام جوجه^_^

فکنم یک ساعت نشده هنوز
کوچیکترین عضو خانواده بزرگ ما الان یک ساعتشه:)
اسمش هلماست...

تو گروه خانوادگی خالم بعد همه تبریکات و هیجانات مینویسه:


<دختر مردادی مثل خانوم مهندس ، ایشالا مثل مریم هم خوشگله هم باهوش>

کاش میشد میرفتیم بیمارستان همین الان:) عاشق لحظه اییم که بچه تازه بدنیا اومده رو تحویل میدن و بعد مادرش...
دوبار این حسو تجربه کردم و خیلی خیلی شیرین بود
خصوصا سر بدنیا اومدن پسرخالم که خانم پرستار فامیلمون بود واجازه داد همون لحظه که از اتاق عمل آوردنش ببینیمش ینی یه بچه که یه ربع یا کمتر سن داشت رو دیدم^_^

میم کاف ۱۱ ۹

انگیره شبانه!

شبا امید و انگیزه ام برای زندگی خیلی زیاد میشه و دوست دارم همه کارای سخت وغیر قابل تحمل رو با علاقه انجام بدم

ولی همیشه وقتی به این حس میرسم میبینم خب شبه و دیر وقته و باید بخوابم و فردا....
فردا هم روز از نو روزی از نو

:/
میم کاف ۱۱ ۸
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان