۲۳مهر

دوشنبه یا چهارشنبه هفته اخر شهریور بود.تو راه شهر دانشجویی بودیم.تو فکر بودم...چیزی که یک سال پیش برام درست ترین نقطه بود و به هر دری میزدم براش اون لحظه اشتباه دیدمش دیگه و تموم شد برام...
تا اون روز بارها با خودم فکر کرده بودم سالها بعد پشیمون میشم از تلاش بیشتر نکردن ولی یک سال نشده خداروشکر میکنم بابت نشدنش
راحت شدم واقعا!آخیش

میم کاف ۰ ۲

10بهمن98

به وقت ده بهمن 1398 ساعت حوالی ده ونیم شب

با اجازه پدر و مادرم و بزرگترهای مجلس تا ابد بله

و یک نگاه و یک لبخند:)

میم کاف ۷ ۷

۵دی‌ماه

صدای بارون میاد
پای بخاری نشستم و هر لحظه یه مسئله جدید به ذهنم میاد،حل میکنم بعضیا رو و میدونم همین که بخوابم هیچی از امشب و فکرام یادم نیست.مثل دیشب و شبای دیگه...
این حجم بار لود شده رو مغزم براش زیاده واقعا و دم به دیقه ارور میده(غر میزنه_آه میکشه_به خودش میگه ولم کن دیگه و...)
+به امید روزهای قشنگتر

میم کاف ۰ ۴

شراب چشمان

دو شب پیش به یکی از دوستام پیام دادم و خواستم یکمی حرف بزنیم بهم گفت حوصله تایپ ندارم و اگر میتونم بهش زنگ بزنم.من نمیتونستم زنگ بزنم.ینی هیچوقت نمیتونم.حرف زدن برام سخته وقتی کسی پیشمه.معذبم و اذیتم.در نهایت ازش خداحافظی کردم و اون شب هم گدشت.
انگار دایره ارتباطام به اجبار هر روز داره کمتر میشه.هیچ دوستی اینجا ندارم و همه دوستیام به چت کردن محدود شده که از یه جایی به بعد برای خودمم خسته کننده میشه
خودم هم تاحدی گریزان شدم از رودرو شدن با آدما.از حرف زدن با کسایی جز خانوادم بیزار شدم.مدتهاست دوست دارم برم باشگاه یا کتابخونه ولی وقتی به این فکر میکنم با آدمهای دیگه باید حرف بزنم پشیمون میشم و ترجیح میدم خونه موندم رو ادامه بدم.

نامجو برای صدمین بار داره میخونه...

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد

همه اندیشه ام اندیشه ی فرداست

وجودم از تمنای تو سرشار است

زمان در بستر شب خواب و بیدار است

هوا آرام شب خاموش راه آسمانها باز

خیالم چو کبوترهای وحشی میکند پرواز

سراپا چشم خواهد شد تو را در بازوان خویش خواهم دید

سرشک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسارتو خواهد شد

تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت

برایت شعر خواهم خواند برایم شعر خواهی خواند

تبسم های شیرین تو را با بوسه خواهم چید

میم کاف ۲ ۵

۱۱مرداد

امروز خوب بود خودش آخر شب من راضی بودم ولی تماس تصویری خانوادگی با داداش و دیدنش بعد بیست روز بهترش کرد
ولی آخرشب که بعد خیلی وقت مامان رو مثل قدیما بغل کردم و به نفساش گوش دادم خیلی بهتر شد.

+بابا هم اومد داداش رو دید و باهاش احوال پرسی کرد و رفت اونطرف وایساد.چشاش دلتنگیشو داد میزد
++امروز مث مزه آلبالو خوب و دوسداشتنی بود
میم کاف ۸

۹ مرداد

امشب و در همین لحظه عمیقا دلم میخواد دوستی رو داشتم که راحت و بدون فکر میرفتم تو صفحه چتش و مینوشتم...از هرچی که تو ذهنم میاد...متن آهنگایی که گوش میدم رو تیکه تیکه بنویسم براش و خیالم راحت باشه صبح که میبینه لبخند میزنه با دیدن اون همه پیام.

میم کاف ۰ ۵

۶ مرداد

سلام.
امشب اومدیم خونه دادا.اینجا می خوابیم که مواظب خونه و بزها باشیم.این خونه با آدم حرف میزنه...خاطره میگه از آدما...گاهی تولد و شادی به رخ میکشه و گاهی نبودن ‌ها رو به رخم میکشه...خاطرات ۲۱شهریور سال نود...خیلی روشن و واضح تو ذهنم میان.
ترسناکه اینجا راستش همیشه ترسناک بود حیاط خیلی بزرگش و الان با حرفایی که زندایی گفته درمورد جن و اینا برا هممون ترسناک تر شده.

پنجشنبه تولدم بود.۲۳ ساله شدم.الان ۲۳ سال و سه روزمه حدودا...خواهرم به خالم گفته بود کیک بگیرن با اینکه قبلا گفته بودم از تولد بدم میاد.لاقل الان بدم میاد..فهمیدم و گفتم نمیخوام و ناراحت میشم ولی کار خودشونو کردن...ذوق نکردم.عکس هم نگرفتم حتی یه دونه.شمع هم نداشتم.بهتر...دوست داشتم مثل سالهای قبل حتی کسی نفهمه تولدمه ولی خب یه نفر که استوری گذاشت بقیه هم گذاشتن.اینا هیچکدوم مهم نیست.من اون روز یه کاری برای خودم فقط انجام دادم.هندونه قاچ کردم و بردم تو گرمای حیاط خوردم به تلافی روزای گرمی که بیرون بودم و دلم هندونه میخواست.همین.
شب، قبل خواب هم یکساعتی با خواهرم زیر آسمون نشستیم و حرف زدیم.

فعلا همینا
میم کاف ۱ ۴

۲ مرداد

سلام

امروز بیشترش رو تو راه بودم.تو کل روز حس میکردم کف پام زخم شده و شکافتع شده و کلی درد داشتم.رسیدم خونه دیدم پف کرده برا همین انقدر درد داشتم و اذیت بودم.

امروز رفتم به استادم گفتم نمره ای که میخوای بدی رو بهم بده امروز که باز من یه روز گیر نمره این درس نشم.قبول نکرد و میگف باید هفته بعد هم باز بیای گزارش کارا رو تحویل بدی منم گفتم خب اون دختره که از من عقبتره باز میاد و بهش میدم برات بیاره جوابش این بود که ایشونم تموم شده آزمایشاشون نمیشه که تنها بیان! همین آدم حرف از عدالت و دین و ایمان هم میزد! عدالته من اون همه راه میومدم برا یک ساعت و اون خانوم از خونشون میومدن و در نهایت با منت با من برخورد میکنه که یه جلسه رو بهم بخشیده! البته که اون دختره، دخترِ دوست همکارشه. دلم غصه داره از این استادم.استاد که نیست کارشناسه و من فقط سه واحد فاصله دارم باهاش! حتی یادمه ترمای اول میومد سر کلاسای ما گوش میداد و جزوه مینوشت و الان شده استاد آزمایشگاه ما!

دوست ندارم از یکی انقد عصبی و حرصی باشم که هستم فعلا!

لحظه های آخر ۲۲بودنمه.هضم گذشتن این همه زمان یکم سخته ولی دیگه باید باهاش کنار بیام کم کم.

۲۲ پر از تغییر و عملی کردن بعضیاش بود.به هیچی درباره آینده فک نکردم و سعی کردم فقط در لحظه خوشحال باشم و الان وقتش رسیده یکم متعادل کنم خودم و وقتم رو

همینا.

میم کاف ۶

۱ مرداد

سلام

برای یک شب اومدم خوابگاه.هوای اینجا بر خلاف شهر خودم خیلی خوبه.لاقل شب های خنکی داره.اینجا کسی رو نمیشناسم دیگه و از کسایی که هم میشناسم دوری میکنم.

دیشب کم خوابیدم و از صبح زود بیدار شدم تو راه بودم و بعد هم کلی راه رفتن و راه رفتن.زینب رو بعد یک ماه دیدم و حرف زدیم از همه چیز و بیشتر از اینده...حرص خوردیم که امسال تنها میره تهران و من هم نیستم باهاش که با هم همه جا رو بگردیم...

صبح که میخواستم راه بیفتم دلم راضی نبود...پر از حس بد بودم بابت این همه راهی که مجبور بودم بیام ولی همش می ارزید به سردی آب حوض حیاط خوابگاه و هوای خیلی خوبش و سکوت و آرامش اینجا

+باید یه روز تنها که شدم تو خونه از صبح تا شب شجریان گوش بدم 

++کاش میشد بیرون خوابید.یا ساعت ها همین نقطه می موندم

میم کاف ۳

31تیر

سلام

بعد از مدت ها خودم رو مجبور کردم بنویسم.هرچقدر که تونستم و از هر چیزی که به ذهنم اومد.

از همین حالا هم خسته شدم! اونقد حرف ننوشته و نگفته دارم که کلا قر وقاطی شده ذهنم ولی خب میشه نوشت کم کم...و از همین الانم هم بنویسم باز خوبه موضوع جدید دیگه اضافه نمیشه به نگفته ها

ده روزی میشه که داداش رفته تهران برای کارش و خب کار پیدا کرد و موندگار شد. دو سه روز پیش هم چمدون وسایلشو فرستادیم براش و این روزا هممون دلتنگشیم. این هم یه مرحله زندگی ما سه تا بود که جدا بشیم از هم و انگار وقتش رسیده و داره کم کم اتفاق میفته.

انگار نمی تونم راحت بنویسم...

میم کاف ۳ ۵
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان