سالگرد دو شعبان!!!

فردا دوم شعبانه! یا نه همین امروز...

یکسال گذشت...
باورم نمیشه ادم نشدم... باورم نمیشه ادم ک نشدم هیچ بدتر هم شدم!!
انگار ن انگار دوشعبان پارسال دوبار نماز صبح خوندم!!!!
دیگ حس و حال اون روزا رو ندارم... اصلا اینقدر دور شدم ک حتی تو خاطرمم نمیاد چی بوده... فقط میدونم تا ماه هاحالمو خوب میکرد...
میم کاف ۰ ۱

نیمه پر لیوان حضور پشه!

دوست دارم پتو رو بکشم رو سرم یجوری که هیچی ازم بیرون نباشه
صب ساعت هشت چن تا پشه اونقد اومدن دور و برم که داشتم دیوونه میشدم و بیدارم کردن کامل
از صب باز همش هستن!
الانم ک بعد ناهار ی لیوان دوغ محلی خوشمزه خاب اور زدم و میخام بخابم نمیذارن!
البته کارشون هدفمنده! الان میخان نخابم ک مناظره رو ببینم.... صبحم میخاستن پاشم کارامو انجام بدم!!
نیمه پر لیوانو ببینم و به خودم امید بدم!
میم کاف ۱ ۱

دعای کمیل

دو ماهمیمیشه
نه اصلا نمیدونم چندووقته ولی ماه هاست دعای کمیل نرفتم....
تو یه کانال درمورد دلتنگی برای حرم و امام زمان دیدم یاد دعاهای کمیل. دانشگاه افتادم...
با پریسا میرفتم پارسال... مرتب میرفتم...

رزق راهیان امسالم ی تیکه از دعای کمیل بود...
اللهم اغفر لی الذنوب التی تحبس الدعا....
میم کاف ۱ ۲

خونه روبه اتمامه!

سه روز و نصف از خونه بودنم گذشته و فقط یه روز مونده...
اصلا درست و حسابی استفاده نکردم!

باید خیلی حواسم به فردا باشه.... روز اخره!!!
دلم نمیخواد برگردم.... دلم درس خوندن رو همون میز کوچیک خونمون رو میخواد که هر سال مال اونی بود که کنکور داره
اول مال داداشم بود!
خاهرم بدون درس خوندن با شرایط خاص و این چیزها قبول شد دانشگا
دو تاشون رفتن دانشگا و میز برای دو سال مال من شد!!! من تک فرزند تو خونه شدم و کلی حال کردم اون دو سال!
ریاست میکردم کلا چون درس داشتم!
من که رفتم دانشگاه نوبت ازمون استخدامی خواهرم شد....
الان یک سالی میشه هیچ کنکوری به خودش ندیده! البته اگ درس خوندن های دخترخاله کنکوری مون رو فاکتور بگیریم که از شلوغی و مراعات نکردناشون میومد خونه ما تا با مشاوره ها و رعایت های مامانم درساشو بخونه
یکی از رویاهام این بود صبح که از خاب پامیشم مامانم راهی دانشگام کنه! عصر خسته برگردم و با خانواده چایی بخورم و از روزم تعریف کنم! و شبش پای کتابام خابم بگیره و بابا برام بالش و پتو بیاره و یه دل سیر نگام کنه و بگه این دختر رشتش سخته...
این رویامو به گور میبرم متاسفانه...
میم کاف ۱ ۲

خونه خوبه!

دیروز برگشتم خونه!!
صب تظهظهر دوتا کلاس داشتم... کلاس اولو با خواب الودی پشت سر گذاشتم! کلاس دوم رو نتونستم برم! ذوق و استرس خونه و راه داشتم خصوصا ک شنیدم شنبه میشه نهم نه یکشنبه! و شنبه روز امتحان بود!
رفتم خابگا جم و جورکردم لبتابو گذاشتم کمد و قفلیدم! یه سیصدتومن پولنفقد کسی دستم بود ک گذاشتمش پیش یکی از دوستام
جزوه امتحان شنبع و جزوه اامتحان سه شنبع رو ورداشتم! بیخیال امتحان پنجشنبه!!
کتاب از به برای خوندن تو راه!
از ده و نیم صب زدم بیرون!
تو مسیر اخری که برا ترمینال سوار شدم کتابو دراوردم بخونم! وقتی رسیدیم حواسم نبود پیاده شم و با تاخیر پیاده شدم...
دیگ تا نیم ساعت قبل رسیدنم به خونه ازش خوندم! حدودا نیم ساعت معطل بودم و نیم ساعتیم خابیدم رونخوندم فقط!! ولی از بس کتاب راحتی بود تموم شد!!!! کلی ذوقیدم کتاب خوندم بجا اهنگ!
حدد 15صفحشو قبلا خونده بودم و الباقیش همش تو راه!!! (قابل توجه خانم یا اقای الف سین همشو دیروز خوندم و اخرشو میدونستم! خباثت شما بی نتیجه موند)
ولی خب شبش تولد دعوت بودیمو رفتیم! اثر مثبت کار مثبتم رفت! اخه تولد بی فایده س! اونم برا یه بچه یک ساله که هیچی نمیفهمه و از اول تا اخرش با حالت علامت سوال نگا میکرد!!!
حالا برا من تولد بگیرن ی چیزی!

+یه ربع بعد نوشت: امتحان شنبم افتاد شنبه بعدترش! و حالا منم و یه جزوه الکترونیک!!  و نداشتن جزوه امتحان پنجشنبه! 

میم کاف ۱ ۱

و باز هم ماجرای منو عنوان!!!

اینستاگراممو حذف کردم!
از ارتباط های مجازیم کم کردم...
میخوام برای واقعی ها وقت بذارم و روابط دوستی واقعی مو سرو سامون بدم...
خیلی وقته درست حسابی پای درد و دل فاطمه ننشستم...
خیلی وقته یه دل سیر حرف نزدم باهاش
خیلی وقته فکر نکردم!
خیلی وقته حس زندگیم رفته
سید اومده خوابگاه و بودنش،همین که حس میکنم هست همین لحظه لحظه دلتنگی که برا هم داریم حالمو خوب میکنه...
امشب یک ساعتی پیشش بودم...البته قبل اونم باز پیشش بودم!!!
با اینکه ارشد داره و باید درس بخونه ولی به هیشکی نه نمیگه...کِِی این یه هفته هم بره!خیلی از دوستام آزاد میشن از زندان کنکور!و همینطور آقای سین وبلاگ!!!نمیدونم چی شد یادشون افتادم!با ایکه فقط خواننده وبشونم نه بیشتر!!شاید چون امروز پست گذاشتن!
امشب که پیش سید جانم بودم باز این پشیمونیه اومد سراغم که دختر چرا پارسال پیشنهاد سید رو برا هم اتاقی رد کردی....اون موقه به این حد نفهمیده بودم حضورش چقدر مهمه برام...دوستای خوب نعمتن واقعا!!!
هم اتاقی خیلی میتونه رو آدم تاثیر بذاره! شاید اگر هم اتاقی سید نمیشدم این حجم داغونی و آوار نداشتم رو دلم الان!

خیلی کار دارم!و باید همه رو در طی امشب انجام بدم!و فردا گزارش!نتیجه تنبلی هفتگیمه!
از امور فرهنگی کتاب "از به" رضا امیرخانی رو اوردم امیدوارم بخونمش تمومش کنم!!!
این هفته تولد دختر داییمه! تو گروه خانوادگی میگفتن خوبه مث یه دورهمیه!
خواهرم چند وقت پیش به خالها و دخترخالها پیشنهاد داد یه دورهمی داشه باشیم بدون بچه و شوهر!
ولی بنظر من مسخره اس!چهارتا خانوم دور هم جمع بشن خونه یکیشون و بعد پذیرایی و بخور بخور!بعد بشینن با هم حرف بزنن!تهش هیچی به هیشکی اضافه نشه!البته هیچی نه !یه بار اطلاعاتی از اینکه دیگران چه میکنند!!!!
خابمم میاد ولی نباید بیاد!
+راستی دیروز در طی یک پست یک سری حرفها گفتم!کیا خوندنش؟!حذفش کردم!چون همش رفرش میکردم ببینم کامنت اومده! و این نشون میداد ظرفیتم نمیرسه برای گذاشتن اون پست!

اللهم اغفر لی الذنوب التی تحبس الدعا

+اولا بیان ول کن با این عنوان خاستنت://////////////
+دوما خودش یه پسته دوما بعدا میگمش!
میم کاف ۵ ۳

دخترک شانزده ساله!

امشب یاد دخترکی شانزده ساله ای افتادم...
در اتاق کوچک خانه مادر بزرگش دراز کشیده بودو بالشی خیس زیر سرش
به همه گفته بود سردرد دارد و میخواهد بخوابد...
فقط یک نفر میدانست نه سردرد دارد و نه خوابیده است....
و چقدر آن یک نفر قوی بود....او هم دلی خون داشت ولی نه سردرد گرفت و نه خوابش!


و این روزها شاهد تکرار آن شب برای دخترکی دیگرم!!!!


+اللهم اغفر لی الذنوب التی تحبس الدعا
میم کاف ۳ ۱

استقلال یا معرفت!

یه کار دانشجویی بهم معرفی شده ماهی 100-200تومن میدن!!!
و من نمیدونم خودم برم و از درآمد داشتنم ذوق کنم و حالشو ببرم یا اینکه معرفت بخرج بدم و بذارم کسی بره که به این کار نیاز داره...تا منی که دنبال استقلال مالیم!

!!!!
میم کاف ۶ ۲

اندر ماجراهای دانشگاه:)

سلام
امروز یه اتفاق جالب برام افتاد
با استاد آزمایشگاهم یه کاری داشتم البته غیر درسی!
باهاشون صحبت که کردم و کارم تموم شد ازم پرسید یه دختر خانومیه که کامپیوتر میخوننه و اخیرا چادری شده رو نمیدونی اهل اینجاست یا خوابگاه؟
من گفتم نمیدونم کی رو میگین باید از بچها بپرسم و برا چی میپرسین و اینا
گغتن که دنبال یه مورد ازدواجم برای یه آقایی....
و بعد با یک حالتی که انگار میخواست بگه اگ نبود تو رو معرفی میکردم و یک لبخند قشنگ گف تاکید دارن که خونشون اینجا باشه....
خداروشکر خانوم هستن استادم وگرنه احتمالا خیلی خجالت میکشیدم!
بهم گفتن اگر موردی سراغ داری بهم اطلاع بده تا معرفی کنم!!!
و من نمیدونم چرر فکر کردم زیاد آدم میشناسم و گفتم اره خیلی از دوستام اینجور هستند!!!!


ظهر به سید زنگ زدم ته حرفامون بهش میگم میدونی مث تو شدم!!!!
میگ اره دقیقا عین خودم شدی!!!

البته هنوز مونده به پای سید برسم!چون یه بار یه آقایی به خود سید گفته بود برو درمورد این دختر خوابگاهی برام تحقیق کن ببین چجور دختریه!!!!
و موارد دیگر.....


مورد خوب ازدواج سراغ ندارین؟!!!!:))))))))))))
میم کاف ۲ ۱

دختر بچه!

ظهره..هوا گرم و بهاری...میخابم!چن بار بیدار میشم ولی باز سعی میکنم بخابم...
بیدار که میشم میرم صورتمو میشورم...
از پنجره سرویس بهداشتی میشه محوطه رو دید...دوتا دخترو میبینم کنار هم نشستن ...شاید دردودل میکنن!
به خودم میگم منم برم محوطه ولی حوصله تنها رفتن ندارم!
حس بدی دارم دهنمو میشورم....حواسم نیست
ی لحظه ک نگاه میکنم میبینم دهنم خونیه...
وقتی دلم خونه رو میخواد خون اومد از دندونمم کافیه برا بد شدن حالم...حالت گریه میگیرم باز!
باز شدم دختر بچه!
میام اتاق فاطمه میگه کی تو این فلاسک(فلاکس)چای ریخته من تو این صب بابونه درست کردم مگ خودتون فلاسک ندارین....بهش میگم مگه باباونه چیز مهمیه؟اون یکی خرابه و سین سین تو این چایی درست کرده!
و اگر من چایی درستمیکردم همین حرف ممکن بود بهمم بریزه!
از اول این ترم دلتنگ نشدم و اشک نریختم برا خونه!
ولی امروز دختربچه اومده تو وجودم!
دختر بچه میخواد پاب بکوبه!بهونه بگیره!نق بزنه!گریه کنه!لج کنه!

هفته قبل با دوستام قهر کردم!یه قهر مجازی که اونا متوجهش نیستن!و نشدن و نخواهند شد!
سه شنبه که تعطیل بود قرار شد باهم بریم بیرون!یه جایی که من خیلی دوست داشتم برم
قرار رو برا عصر گذاشتیم..در جواب پیشنهاد هم اتاقیم برا بیرون رفتن م گفتم نمیام بمون با هم بریم اینجا با بچها خیلی با حاله!
قرار بر ساعت حدودا چهار و نیم پنج بود!چهار و نیم زنگیدم خواب بودن!در حالیکه ظهر ساعت دوازده بیدار شدن! و گفتن نمیریم و خابیدیم!
منم قهر کردم باهاشون!سین سین همون روز اول گف اگه مستقیما نگی بهشون متوجه نمیشن!و من نادیده گرفتم گفتم تیکه شو میندازم بهشون!
الان به حرف سین سین رسیدم!
(فاطمه برام جوک خوند و من نخندیم!)
و بدتر کردن قضیه رو!!!چهارشنبه قرار بود بریم استخر!سبا و نون گفتن ما نمیایم میریم بیرون نمیای؟(نگفتن کجا میریم_در واقع تعارف لری بود-)
گفتم نه و با زینب رفتیم استخر!و باز به مرام زینب که تو استخر واقعا نشون داد!!!!
شب که شد اون دو تا گفتن رفتیم همونجایی که قرار بود سه شنبه قرار بود بریم!!!!
و من تا امروز اتاقشون نرفتم!دیشب فقط رفتم کلید اتاق امور فرهنگی رو آوردم!
و اونها اصلا متوجه نشدن!!!!!
ارتباط داشتن با آدمایی که درکم نمیکنن بی فایده ترین کار ممکنه!!!

باید بیشتر حواسم به دختر بچه باشه!!اگر بیاد دیگه نمیره!!!گند میزنه به همه زندگیم!

الان یه فکری به ذهنم رسید!!!درسم رو بخونم خصوصا میانترم نه اردیبهشت رو و از 4اردیبهش برم خونه تا8ام!!!

امیدوارم بشه!

میم کاف ۰ ۱
پیوند های روزانه
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان