حال خوبم ارزوست

من مانده ام و کلی پیام سین نشدهِ جواب نداده شده
گاها برای گوشیم پیام میدهند
گاها به یکدیگر گله ام میکنند...
گاها شکایتم میکنند برای حق الناسی که بر گردنم افتاده
حس میکنم خدا هم پاسم میدهد به این و ان تا از شرم خلاص شود...
ولی خدایا....
۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

اعتراف

دلم یه آغوش میخواد...
یه دل سیر اشک...
بدون اینکه درموردم فکر بد کنه...
دلم اعتراف میخواد....

دلم میخواد اعتراف کنم به همه اشتباهات این مدتم....
مامانم گوش بده و بغلم کنه...اشکامو پاک کنه....

دلم تنگ شده برا دخترکی که اگر کاری رو میخاوست انجام بده به این فکر میکرد میتونم به مامانم بگم اینکارو کردم یا نه واگر جوابش نه بود هرگز سمتش نمیرفت.....

راستی چی شد که اینقدر از مامانم دور شدم؟!
کاش تو همون هیژده سالگی میموندم.....

+شاید همین آخر هفته که رفتم خونه کار رو تموم کردم....میترسم برا مامانم....حال خوبی نخواهد داشت بعد از شنیدن ازدخترکش

موافقین ۱ مخالفین ۱

امروز من!

ساعت شیش بود که رفتم رای دادم
تا هفت کار رای دادن تموم شد
سه تا دوست آشنا اونجا بودن بعلاوه مامان یکیشون

رای که تموم شد من گفتم میخوام برم بیرون

دوستم و مامانش قصد بازار داشتن و جدا شدن

و من موندم و دو تا دختر کوچولو رای اولی ورودی94و 95!!!

رفتیم بستنی خوردیم...قیفی دورنگ!

بعد هم چیپس تو پارک!

و بعد برگشت...

رای دادم امسالم!

اولین بارم بود برا رییس جمهوری رای میدادم...

خستم الان...

خبر دادن امتحان فردا کنسل شده و من خوشحالم که غمگین ننشستم اتاق و رفتم بیرون

بدنم خیلی ضعیف شده....خیلی خیلی خیلی....الان فهمیدم چی سر خودم آوردم به دوستم پیشنهاد دادم بریم کبابی تا من جون بگیرم اول موافق بود ولی بعد مخالف شد و بخاطر هزینه درساش گف نمیام...منم تنهایی رووم نمیشه برم کبابی راستش....اخر هفته بعد میرم خونه ولی میترسم کم بیارم تا اون موقع چون الان هم همش سرم گیج میره و کلا گیج میزنم دایما!!!!امیدوارم با خوردن گوشت اینا خوب بشم و مشکل خاصی پیش نیومده باشه....ولی کاش با قرص اهن حل بشه از گوشت بدم میاد من!!!!!!!!

امروز ظهر یه کار خیر انجام دادم...البته بقیه هزینه کردن من عملی کردم!

دلم میخواد آرمشم برگرده تا برای خودم و دخترکم و شاید هم آقای همسر بنویسم و درآینده که اومدن تو زندگیم بدم بخونن^_^

موافقین ۳ مخالفین ۰

مجبور به صبرم...

از همه فضاهای زندگیم حالم بهم میخوره!

گروه خانوادگی...
اتاق...اتاق...اتاق...
حال بهم زن شدن همشون....
همش بحث یحث بحث طرفداری و بحث!
حالم بهم میخوره از بحث های موجود!

دوست دارم لفت بدم از گروه
هر وقت بحث میشه برم بیرون از اتاق...
گوشام پره از حرفهای مسخره....
ولی مجبور به صبرم...
موافقین ۳ مخالفین ۰

طبق معمول درهم برهم

عکس های سلفی خودم و محمد و خواهر رو به هم اتاقیم نشون میدم
میگه وقتی خونه ای چقدر خوشحالی!

با مکث جواب میدم آره

با هم اتاقی دیگم درمورد خصوصیات مردادی ها حرف میزنیم!هر دو مرادییم!
از کمال گرایی و یک بودن و مغرور بودنشون حرف میشه...
کمال گرایی که هیچ وقت اجازه نداد راضی باشم....
یک بودن...روزایی رو یادم میارم که عدد دو رو قبول نداشتم...چقدر دور شدم از اون روزا
مغرور بودن...توضیحی ندارم درموردش در همین حد که هیچوقت سمت کسی نمیرفتم...هیچ وقت به خودم اجازه نمیدادم چیزی رو مفتی بگیرم از کسی....همیشه بین دو راهی ها سختترین رو انتخاب میکردم تا خودمو به خودم ثابت کنم....
قشنگ یادمه که اگر معلمی میخواست بهم نمره بیشتری بده یا انفاقی درحقم بکنه برای جبران نمره همیشه خودم یه برنامه میدادم که خانم این کار رو میکنم و فلا و بهمان!و معلم ها تنبل تر از این حرفها بودند که راه های سخت من رو اجرا کنند...

این روزا سخت درگیر مسیله خونه رفتن بعد زندگی خوابگاهیم!اینکه میتونم با شرایط و محدودیتای خونه کنار بیام یا نه
و لخصوص میتونم این فاصله ای که بین من و اعضای خانوادم افتاده بخاطر دوری پر کنم یا نه...
میتونم تو بحث ها و دغدغه های خانوادگی شرکت کنم....
والی آخر.....

از طرفی نگران رابطه ام با دوستمم...دوستی که من تنها کسیم که از زندگی سختش خبر دارم.....دوستیمون تو مرحله حساسیه...با هر رفتاری از من ممکنه فرسنگ ها دوری پیش بیاد و بی اعتمادی و......
دیروز که کتاب شهر بین کتابا نشسته بودیم و آروم حرف میزدیم گف من هیچ انتظاری ندارم ازت و نمیخوام کاری کنی مشکلاتم حل بشه...فقط ازت میخوام منو همون دختر ببینی نه یه دختر با این مشکلات....
ولی دوستم خبر نداره من متوجه شده بودم مشکلاتشو و همه چیزایی که گفت رو حدس زده بودم...

کارهای مسیولیتم خوب پیش نمیره...دیشب سید بهم گف تو رو روح چمران کارا رو انجام بده نذار عقب بمونه....
نگرانم و ناتوان شدم تو قضاوت....همش شک و تردید......
خدایا کمکم کن!
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

از خودم زدم تا از جیب بابا نزنم

دو هفته ای میشه غذای سلف رزرو نکردم!
البته بجز امروز!

بخاطر خوشحال کردن یه آدمی که خوشحال هم نشد!

+شاید مجبور بشم هفته بعد هم رزرو نکنم تا برآورد هزینه ها درست بشه!

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

سردرد

سردرد دارم...
امروز کلی بیرون بودم
دو ساعت الافی....
همراه دوستم منتظر اومدن دوستش!

بعدش رفتیم دندون پزشکی برای دوستم خانومه خیلی بد اخلاقی کرد دو سه تا سوال پرسیدیم تهش گفت خدافظ منم ج دادم خی شاید من سوال دیگه ای داشته باشم خدافظی میکنین...
بعد هم پفک گرفتیم و رو یه تاب نشستیم
یه پسر از اول اون طرفا بود از اول که نشستیم رفت پشت سرمون نشست و فک زد تا اخرش..حتی یه نگاه هم بهش ننداختیم ولی باز فک میزد

درد شنیدم....درد
فقط شنیدم
تو راه برگشت که تنها بودم یک ذره فکر کردم به شنیدهام و همون لحظه سردرد گرفتم...اشک ریختم که کم بشه دردم ولی کم نمیشه

و از شانس بد من امشب تو اتاقمون همش دارن باهم حرف میزنن
بحث سیاسی و گفتن حس تنفر و تفاوت با بسیجیا
حرف زدن از فرزاد....میدونید دیگه کیه نامزد هم اتاقی جدید!
و الی آخر....

+اون پسره گوشواره داشت!!!اولین بارم بود تو واقعیت میدیدم همیشه تو فیلما دیده بودم...

+سردرد لعنتی ول کن نیست...همه گزینهاش فراهم بوده امروز...گریه و افت فشار ناشی از هیچی نخوردن!
۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

دایی تبدیل شد به پدر بزرگ!

برای داییم یه مستند فرستادم بدون سلام و علیک

در جوابم نوشته:
سلام دایی . از این به بعد منو پدر بزرگ خطاب کن

کلی انرژی گرفتم با این انرژیش....
دختر خالم میگفت دیدیمش گفته تا فهمیدم سریع مرخصی گرفتم از فرماندهم و از عراق اومدم...

خیلی نازه نوه پدربزرگ!!!
+داییم فقط دایی ما میشه چون با مامانم شیر خورده...

حالا هی میرم پیامشو میخونم و ذوق میکنم....
۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

دخترک مغرور

دلم میخواد با دوستام باشم...
چت کنم
یا حرف بزنم
یا بیرون برم...


و باز هم دخترک مغرور....
دخترک مغرور و لجباز!!!

دخترک میگه تا کسی سمتت نیومده سمت کسی نرو...
۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

بفرمایید آب لیمو

سلام
بعد از دو هفته سید اومد!
با هم رفتیم بیرون...
ذرت مکزیکی سفارش دادیم!البته مهمون سید..
به نصفش نرسیده داشتیم میترکیدیم!
دیگ شب شده بود ب سید گفتم دستمون بگیریم ببریم تو مسیر خابگاه میخوریم(مسیر خابگاهم یجوریه اگه خودتو سرگرم اهنگی چیزی نکنی تا رسیدن کلی فحش میدی ب خودت!سربالاییه)
از اونجا ک اومدیم بیرون گفتم بذار من اینجا آب بخورم!قبلا از آبسردکن جلویی آب خورده بودم بدون مشکل!ولی یکی دیگه انگار پشت بود و نمیدونم چرا گفتم بذار از اونیکی آب بخورم!
دستمو بردم و خوردم!!!اولش حس میکردم شیر بوده که خوردم!
بعد که هوش و حواسم اومد دیدم بعله!آب لیمو خوردم!!!!!!!!!!
کلیییییییییییی خندیدم با هم!و من حرص میخوردم چرا آب البالو کنارشو نخوردم!

امروز دوتامون شال پوشیده بودیم زیر چادر!یکی از آقایون مجموعه ما رو دیدن و شاخ درآوردن!!ینی ایمقد تغییر میکنیم؟!!!
فکر کنید کسی دستشو ببره
۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰